دو ماه و نه روز اخیر

با بهترین سلام ها به مناسبت سال نو و بهترین آرزوها در آستانه سال 1390.

مدت طولانی میشه که به اینجا سر نزدم. علتش مراسم مختلفی بود که در این مدت داشتیم. دهم اسفند 1389 روز عروسی دختر عموی همسر بود که بهرحال آماده شدن برای این مراسم در کنار فعالیت های یلدا کمی سخت بود. ضمنا لباسی که برای یلدا در نظر گرفته بودیم رو مامان زحمت کشیدن و از اونور آب فرستادن. البته کسی که لباسو ایران آورد ساکن هشتگرد بود و بساطی داشتیم تا بالاخره تنها یک هفته مونده به عروسی تونستیم بریم اونجا و لباسو ازش بگیریم....

شب عروسی اما از اونجا که عروسی جدا بود و همه می دونن که در این جور مراسم بخش مردونه عین مجلس عزا می مونه و هر چی خبره تو زنونه است، دوربین برای عکس و فیلم دست من بود. اما یه چند نفر هم باید می اومدن و یلدا رو جمع می کردن.... این مراسم اولین جشنی بود که یلدا کفش می پوشید و طی طریق می کرد. دخملی کلی هیجان زده بود و از خوشحالی جیغ می کشید و دستاشو تو هوا تکون می داد. بدبختیش مال من بود که نمی دونستم عکس بگیرم یا چشمم به یلدا باشه. بهر صورت فاتحه عکسو خوندیم و چسبیدیم به یلدا که مبادا زمین نخوره. بگذریم که توی بارون اون شب آمل و با صندل پاشنه 5 سانتی سه بار مانتو تنمون کردیم و رفتیم توی ماشین تا یلدا شیر بخوره.... اما چون صدای ساز و آواز میومد، هر دفعه هوشیارتر از قبل بلند می شد و دست میزد. حالا فقط فکر کنید من تا کجا باید لباس ماکسی رو بالا می زدم تا بچه شیر بخوره.....خدا رو شکر که بعد شام مجلس قاطی شد و لااقل دوربین به دست همسر رسید و ما چندتا عکس گرفتیم و یکم هم رقصیدیم.

و اما بعد از اون که تهران رسیدیم دوتا از دوستان مامان هفته آخر اسفند از تورنتو به تهران اومدن که البته تا آخر فروردین ماه در ایران هستند. مهرناز و بهروز دو تا دوستن که برای یک ماه ایرانن و از اونجا که فقط (!) دو تا دوستن هتل به مهرناز اتاق نداد. مهرناز خونه ما بود و بهروز به هتل رفته بود بهرحال باید مهمون داری هم می کردیم. البته شب آخری که خونه ما بودن بهروز رو هم آوردیم تا فردا صبح دوتایی برن قزوین. مهرناز قزوینی بود و بهروز قروه ای. احتمالا بعد از سیزده دوتایی برمی گردن تهران تا خریدای نهاییشونو بکنن و آماده رفتن بشن. انسان های جالبی هستن. دلم برای دوتاشون تنگ شده.

اما از سفر عید نگین که اشکم درمیاد. صبح روز 29 اسفند حرکت کردیم سمت بابای من به رشت. از اونجا که تحویل سال ساعت 3 نصفه شب بود، امسال عکسی نداریم که بسی مایه تاسفه. ضمنا چون بابای من همیشه سر شب خوابه اون شب همه زودتر هم خوابیدن. ما هم که با دخمل فسقلیمون بیدار بودیم چون یلدا جابه جا شده بود و کمی سخت می خوابید.

یلدا با مرغ و خروس ها دوست شد به نحویکه اونا ازش دیگه حساب می بردن و با دیدن یلدا قدقدکنان می دویدن سمت لونه هاشون. نزدیک بود یه جوجه غاز کوچولو رو خفه کنه. بالشو می کشید، انگشت اشاره شو مستقیم می برد توی چشم حیوون. خفه شد حیوان بدبخت....

روز اول عید بود که یلدا سرما خورد. هنوز هم سینه بچه خلط داره و گاهی نفس کم میاره. از یک جهت واسه تولید آنتی بادی علیه این ویروس خوشحالم اما با شنیدن صدای سرفه های یلدا دلم خیلی می گیره.

روز دوم عید به سمت ساری حرکت کردیم که یلدا به علت سرماخوردگی و بی حالیش اکثر مسیر 9 ساعته رو خواب بود و گرنه پدر صاحب منو در می آورد. شب جمعه چهارم فروردین هم پاگشای همون دختر عموی تازه مزدوج شده بود که شام دعوت بودیم رستوران شهاب ساری. یلدا هم دوباره بساط عروسی رو تکرار نمود که دیگه از تحمل وبلاگ خوانان خارجه.

بهرحال ما از ششم فروردین تهرانیم و از پریروز دوشنبه هم کار من رسما با بازگشت مدیر بنده از سفر تایلند آغاز شده. امیدوارم روزهای خوشی در سال جدید پیش روی همه باشه.

   

/ 7 نظر / 22 بازدید
رومینا

سلام سميرا جونم خوبي خانمي ؟ني ني خوبه؟مرسي از پيگيري كه برام ميكني عزيزم اره خواهر من براي سزارين ميخواهم سوالم اينه كه دكتر ميترا جلالي را بين پزشكان بيمارستان نفت انتخاب كنم كار درستي؟با تجربست؟وارده البته كه همه چي دست خداست توكل به خودش.بوس بوس بوس بوس

رومینا

سلام سميرا جون به وبلاگم سر بزن خوشحال ميشم

حمیده مامان سبحان

ثمین عزیزم منم برات آرزوی سالی خوش توام با دیدار عزیزانت رو آرزو می کنم همجنین امیدوارم توی این سال جدید بیای با هم بیرون بریم هههههههههههههههه

نندی

سال نوتون مبارک !

گیلدا

سلام خانم گله خوبی عزیزم ببخش دیر سر زدم سال نو مبارک خاطراتتم خیلی قشنگ بودن تصور یلدا تو عروسی خیلی مزه داد راستی عکس امیر رو از pikjoke.com درست کرده بودم بازم معذرت برای دیر سرزدن

مامان طاها

سلام عزیزم اخیییییی چییییییی کشیدی تو اون عروسی عزیزم! ایشالا که همیشه خوش باشین و سلامت ..تو و یلدای نازنینم رو هم هزاااااااااااااااااااااااااااااااااااارتا میبوسم[قلب]

مامان امير

کجائي خانومي - پيداتو نيست- چرا نمياي و از يلدا جون واسمون نمي نويسي [ناراحت]