6 روز از فصل زیبای پاییز می گذرد

سلامی دوباره در آستانه فصلی نو

شش روز از ورود پاییز می گذره. نی نی در حال بزرگ و بزرگ شدنه. امروز دقیقا ٢۴ هفته و ۵ روزشه. خیلی نی نی خوب و آرومیه فقط و فقط بعد از غذا خوردن و شیرینی خوردنه که خیلی ووووووووول می خوره.

هفته گذشته چهارشنبه اول مهر نامزدی خواهر جاری من بود که به خوبی و خوشی برگزار شد. تشریفات نامزدی به عهده کسی بود که عروسی ما رو هم تقبل کرده بود. آقای یوسف وند فرد بسیار قابل اطمینانیه و واقعا هم خوب بر می آد از پس همه چی. حاج خانوم (مادربزرگ نی نی) و دوتا عمه های بابای نی نی به همراه یکی از پسراشون اومدن تهران. شب اول خونه پدر عروس بودن و شب بعد از نامزدی اومدن پیش ما.خلاصه خیلی خوش گذشت و سر ظهر هم پدر عروس زنگید که پاشین بیاین ناهار دور هم باشیم. ما هم همگی رفتیم که چه بارونی هم زد وقتی رسیدیم خونشون. اونجا هم حاج خانوم و عمه های بابای نی نی گفتن که باید برگردن و هرچی اصرار کردیم که فردا جمعه است، بذارین واسه فردا قبول نکردن. من و بابای نی نی هم بردیمشون ترمینال شرق و راهیشون کردیم.  

این جشن لحظه های به یاد ماندنی هم داشت که عمدتا در مورد عموی نی نی و بامزگی های اون بود جوری که اصلا نفهمیدیم چطوری نامزدی گذشت. بهرحال انشالا به پای هم پیرشن. احتمالا یکسال (کمتر یا بیشتر) دیگه هم یه عروسی تو آمل می خوان بگیرن.

الان بابای خوم از شمال اومده و از جمعه شب خونه ماست. امروز مجبورش کردم بره آزمایش خون واسه چربی و قند و آنزیم های کبدی بده تا ببینیم چه خبره و همه چی روبراهه یا  زبونم لال نه.

هنوز درگیر اسم نی نی هستیم. دیروز اسم تیراژه رو پیدا کردم ( به معنی رنگین کمان) اما بابای نی نی ردش کرد و گفت آدم یاد مرکز خرید میفته، زشته....

/ 0 نظر / 10 بازدید