یلدا در 10 روزی که گذشت

بالاخره امروز اومدم تا به همه حضور یه کوچولوی مامانی رو اعلام کنم.

بیشتر از همه از خود نی نی معذرت می خوام، چون عامل اصلی برای برپا شدن این وبلاگ خودش بود و الان دقیقا نمی دونم چند روزه که هیچی در وبلاگش ننوشتم.

اول از هر چیز خبرای مهم مربوط به نی نی رو میگم:

یلدای ما (اسمی که براش انتخاب کردیم ==> دیگه نی نی نامیده نمیشه) در تاریخ ١٠ دی ماه سال ١٣٨٨ در ساعت ١٣.٣٠ توسط خانوم دکتر منصف به روش طبیعی در بیمارستان مرکزی شرکت نفت به دنیا اومد. قدش ۴٧ سانتی متر و وزنش ٣ کیلو و ١٠٠ گرم بود. میشه گفت پروسه زایمان سختی بود که البته الان تنها به یکی از بهترین خاطرات زندگیم تبدیل شده چون عوارض پس از زایمانی نداشتم و خیلی سریع سرپا شدم. (توی یه پست مفصل در مورد مراحل زایمان توضیح میدم)

امروز یلدای ما ١٠ روزه میشه. بدلیل اینکه من خیلی دوست داشتم متخصص اطفالش حتما توسط متخصص زنانم انتخاب بشه ( چون عین مادر دوستم داره و بسیار هم قابل اعتماده) تا دیروز که خودم باید ویزیت زنان می شدم پیش هیچ متخصصی نبردمش. خانوم دکتر بهم خانم دکتر مهتاب قائم رو معرفی کرد و گفت از شرکت نفت بازنشست شده و الان مطب میره و بیمارستان مهر. آدرسشو گرفتیم  (خیابان هفتم امیرآباد) و با بابای نی نی همون دیشب وقت گرفتیم و رفتیم پیشش.

نمی دونم این خاصیت همه متخصص های اطفاله یا خانوم دکتر اینجوریه. از اول تا آخرش گفت دماغ یلدا کیپه در حالیکه تا ته دماغ یلدا رو میشه دید. بعلاوه شدیدا ما رو از بیلی روبین بالاش ترسوند و گفت حتما زردی بالایی داره. همین الان ببرینش واسه آزمایش بیمارستان مهر. یه قطره به یلدا داد و گفت اگه بیلی روبین بالا بود که همونجا بستری میشه ٢۴ ساعت باید شیرخشک بگیره و فتوتراپی بشه. اگه پایین بود شیر خودتو میدی و پس فردا میاریش تا من زیر نور طبیعی ببینم اوضاش چطوره. ضمنا گفت نزدیکترین شیرخشک به شیر مادر Bebelac هست نه نان.

بهرحال ما دیشب تا ساعت 11 تو بیمارستان بودیم. در آخر معلوم شد که بیلی روبین توتالش 6.3 است که اصلا نیاز به بستری نداره. بعلاوه گروه خونیش o مثبته.

دیشب بالاخره بندناف دخمل گلم هم افتاد. داشتم دایپرش می کردم که دیدم ااااا، دنباله بندنافه روی ناف یلدا نیست. خدا رو شکر از این یکی هم راحت شد.

اسم یلدا رو هم تمام فامیل با هم انتخاب کردن چون من و بابای نی نی به هیچ صراطی با هم سر اسم به توافق نرسیدیم.

تو این 10 روز تقریبا خیلی ها به نی نی سر زدن و دیدارها تازه شد. بعلاوه با کادوهاشون ما رو هم شرمنده کردن. البته هنوز ادامه داره اما بالنسبه کمتر شده. تا 5 روز خاله گلم از اصفهان اومد و پیشمون بود و تا جایی که میشد بهم بچه داری یاد داد که الحق و والانصاف واقعا به درد بخور بود. الان با نصایحش خیلی راحت از پس گریه های یلدا برمیام چون برام روشنه که علت های گریه اش چی ها می تونه باشه. بعلاوه یه خاله گل دیگه هم در تهران دارم که اونم در کنار فشار خون بالایی که داشت اما بازم تنهام نذاشت و خیلی هوامو داشت. من واقعا شرمنده دوتاشونم و ایشالا واسه نوه هاشون حتما جبران می کنم.

حتما بازم میام و مفصلا از دختر مامانیم می نویسم.

/ 2 نظر / 13 بازدید
درناز

تولد گل دخملت مبارک .......اسم خیلی قشنگی هم براش گذاشتی [گل][گل]

نندی

مبارک باشه !قدمش پر برکت!