روز فرشته کوچولوی ما

شب چهارشنبه ٩ دی من و بابای نی نی مثل همیشه تا نصفه های شب بیدار بودیم. مثل همیشه هردوتامون دوش گرفتیم و بابای نی نی برطبق توصیه ماماهای درمانگاه زنان یه مقدار منو ماساژ داد. طرفای ساعت ٢ بود که رفتیم خوابیدیم.....

تنها چیزی که یادمه اینه که روی پهلوی چپ خوابیده بودم که به ناگهان احساس کردم مقدار زیادی آب داره از من سرازیر میشه.یک لحظه احساس کردم وای نی نیم الان توی خشکی میفته و سریع بلند شدم و دستشویی رفتم. در همین حین ساعتو دیدم که ٣و نیم صبح رو نشون می داد. دیدم بعععععععععععععلللللللهههه، کیسه آمنیوتیک پاره شده و شر و شر داره ازم آب میره. احساس بدیه وقتی که فکر می کنم به اون لحظه. دوست داشتم مامان و بابام پیشم بودن و اون لحظه قشنگو با من می دیدن. بخاطر همین به دوست نازنینم "پگاه" تبریک میگم و بهش غبطه می خورم که مامان گلش الان پیششه و هرلحظه شب ثانیه شماری می کنه که مبادا یکی از دستشویی رفتنای پگاه بعلت درد زایمان باشه. پگاه جونم قدر مامان گلتو بدون که راه به این دوری رو اومده تا در کنارت باشه. من که این شانس بزرگو نداشتم. خیلی دوست داشتم اولین کسی که نی نیمو بغل می کنه مامان گلم باشه و من اشک شادی مامان بزرگ شدنو تو چشاش ببینم. اما من بدشانس فقط باید صدای مامان گلم و هق هق گریه شو از پشت سیم تلفن و از مسافت هزاران کیلومتری بشنوم. خدایا هیشکیو تنها نذار.البته من حامی بزرگی مثل بابای نی نی داشتم و دارم که به دنیا نمیدمش و همیشه از در کنار اون بودن احساس امنیت می کنم. اما فکر کنم همه قبول داریم که هیشکی جای خالی مادرو واسه آدم پر نمی کنه.......

از دستشویی که بیرون اومدم پریدم بالای سر بابای نی نی که پاشو وقت تولد نی نی مونه. اون بیچاره هم هول هولکی پاشد که شوخی می کنی مگه نباید ٢ هفته دیگه بیاد....... بهرحال آماده شدیم و طرفای ۴ رفتیم پایین سوار ماشین شیم. دیدیم داره بارون نم نمی می زنه و من و بابای نی نی اونجا بود که تصمیم گرفتیم اسم نی نی رو بذاریم "باران".

دست بابای نی نی که همیشه گرم گرم بود در اون لحظه یخ کرده بود. خیلی هولش کرده بودم. ولی خوب چاره دیگه ای نداشتم. سریعا رفتیم بیمارستان شرکت نفت و چون کسی تو پذیرش نبود رفتیم تو اورژانس. یه آقای تقریبا پیری اونجا بود که بهم گفت سریع برو بالا طبقه ٣. رفتم بالا و در اونجا مامای کشیک منو معاینه کرد و گفت اندازه ٢ فینگر دهانه رحمت بازه و امشب بستری میشی،برو پذیرش. با بابای نی نی دوباره اومدیم پایین پذیرش و مدارکمونو تحویل دادیم. اونا هم وسایل منو بهم دادن. به بابای نی نی گفتم به هیشکی زنگ نزن حتی به مامانم. بذار وقتی به دنیا اومد بزنگ. فقط یه لیست بلندبالا از وسایلی که می خواستم بهش دادم که طفلک خرید کنه و برام بیاره.

منم رفتم بالا، لباسای بخشو پوشیدم، برام آنژیوکت زدن، فشارمو گرفتن و ... گفتن برو روی پهلوی چپ بخواب تا دردت شروع شه. منم رفتم روی تخت ۵ که کناردستم روی تخت ۴ لیلا خوابیده بود. بیچاره هفته ۴٠ رو گذرونده بودو شب قبلش روغن کرچک خورده بود اما هنوز دردی نداشت. دختر گلی بود که پا به پای من خیلی درد کشید اما آخرشم زایمان نکرد.

طرفای ساعت ۵ بود که دردای من شروع شد و تا حدود ٩ و ٣٠ دقیقه صبح هم ادامه دشت اما دردای خوب و مناسب زایمان نبودن. در نتیجه خانوم دکتر منصف که صبح ساعت ٧ بهش خبر داده بودن که من اورژانسی بستری شدم، به بخش گفت بهش اکسی توسین بزنین.

از اینجا بود که دردای من به شکل واقعی شروع شد.نمی دونم شایدم وارد مرحله فعال حاملگی شده بودم. دردا اول هر ۵ دقیقه بودن که ٢٠ ثانیه طول می کشیدن اما در اواخرش دیگه شده بود هر دقیقه که نیم دقیقه اش درد داشتم. تو این مدت فقط یه لیوان چای شیرین خوردم. اوایلش دراز کش بودم اما دیدم نمیشه اینطوری تحملش کرد. پاشدم به راه رفتن. هی از اینور به اونور می رفتم و وقتی درد شروع می شد سرمو می ذاشتم روی تخت و جیغ می زدم. واقعا دردهای آخر غیرقابل تحملن و من فقط جیغ می زدم. تا اینکه اومدن معاینه ام کردن و گفتن خیلی خوبه و از این به بعد با شروع دردها به سمت پایین زور بزن.  

منم عمل می کردم تا اینکه طرفای ساعت ١٢ و نیم بود که خانوم دکتر اومد. من قبلش روی تخت ژنیکو پوزیشن گرفته بودمو در حل زور زدن بودم. حضور خانوم دکتر به من خیلی دلگرمی می داد. بهرحال همه ماماها بالای سرم بودن و می گفتن که با دهن نفس نکشم و با بینی تنفس کنم. سر یکی از دردها بود که خانوم دکتر با تزریق زایلوکایین برش اپیزیوتومی رو داد و با درد بعدیش یکی از ماماهای بخش با یه فشار شدید روی شکم من باعث خروج نی نی از رحم شد.

نی نی غرق در خون و ورنیکس بود و ساعت ١٣ و ٣٠ دقیقه رو نشون می داد.یه بند ناف طولانی هم شبیه سیم گوشی تلفن ازش آویزون بود.خانوم دکتر سریعا با پوار دهن و دماغشو پاک کرد. البته مقدار زیادی از مایعات و خونو نی نی تو راه خورده بود که مجبور شدیم فردای زایمان شستشوی معده اش بدیم چون تو آروغاش خون اکسیده به رنگ قهوه ای بالا می آورد.

بعد از اون احساس کردم از یه بار عظیم خالی شدم. اما حالا خانوم دکتر باید کانال زایمانو تمیز می کرد، جفتو در می آورد و بازرسی می کرد که کامل باشه و چیزیش نمونده باشه و نهایتا سه لایه بخیه میزد. تمام این مراحل همراه درد بودن و شاید دردشون همپای زایمان و حتی بیشترم بودن.

بهرحال بعد از پایان بخیه ها منو با ویلچر بردن به بخش. البته قبلش و توی اتاق زایمان من با بابای نی نی که پایین توی سالن انتظار بود تماس گرفتم و بهش خبر تولد نی نی رو دادم و اجازه صادر نمودم که به هر کی می خواد زنگ بزنه و خبر بده. نازی بابای نی نی از خوشحالی داشت پر در می آورد و می خواست بیاد بالا اما گفتن ساعت ملاقات از ٣ به بعده.

حدود یکساعت بعد هم نی نی رو اوردن پیشم تا بهش شیر بدم. روز قشنگ و پردردی بود. راستی از اونجا که همه "باران" رو "بارون" تلفظ می کنن، این اسم هم منتفی شد. بهرحال ما اسم "یلدارو واسه نی نی نازمون انتخاب کردیم. یلدا کوچولو ٣ کیلو و ١٠٠ گرم بود و قدش هم ۴٧ سانتی متر بود.

ساعت 3.30 که باباییش اومد بالا برای عیادت، این عکسو ازش گرفت. یلدا جونم اینجا هنوز حموم نکرده و تازه 2 ساعت از تولدش می گذره.

یلدا 2 ساعت بعد ار تولد

یلدای عزیزم تولدت مبارک. ممنون که با اومدنت دلمونو پر از عشق کردی.ماچ

/ 1 نظر / 15 بازدید
گیلدا

راستی یلدا و امیر فقط سه روز تفاوت سنی دان فکر می کردم یلدا خیلی از امیر کوچکتر باشه نگو خانم خانوما زود بدنیا اومدن جیگرشو برم خوش به حالش که از ساعت های اولیه تولدش عکس داره ما همیشه تو وقایع مهم زندگیمون دوربین یادمون می ره مثل روز عروسیمون و روز تولد امیر [افسوس] عکسی که از امیر گذاشتم تو وبلاگ رو خودم با دوربین موبایل گرفتم چون اونقدر درد داشتم نمی تونستم تکون بخورم و قیافشو ببینم بزور دوربینو گرفتم جلوی صورتش و بعد نگاهش کردم