نی نی در هفته 35

وای نی نی گلم باورت میشه که اینقدر بزرگ شدی! الان دیگه کامل کاملی، فقط داری وزن می گیری. تپلی مامان خوب بخوریا، خودت شاهدی که من یکم نسبت به سابق بیشترم می خورم تا عزیز مامان و بابا سالم و سلامت باشه.

مامان فدات شه که تمام مدت روی مثانه منی و اصلا نمی ذاری از دم در دستشویی تکون بخورم. عیب نداره دیگه آخرشه و تو تا ۵ هفته دیگه اینجایی. اونوقت من و بابایی تو رو یه لقمه چپ می کنیم. نگی نگفتی!! بابایی خیلی خوشحاله، اینو از برق چشماش وقتی در مورد تو صحبت می کنه میشه خوند. همه اش بهش می گم قدر این روزای آخر دوتایی بودنمونو بدون که دیگه برنمی گرده. اونم میگه روزای بهتر از این روزا میاد، حالا می بینی. بابایی عاشق فیلمای ترسناکه: دیشب و پس پریشب با هم دو تا فیلم ترسناک دیدیم. بهش گفتم اگه نی نی بیاد، دیگه نه وقت فیلم دیدنو داریم نه نی نی این فیلمارو دوست داره. اما بابایی میگه شبا که تو می خوابی ما با هم به روند سابق ادامه می دهیم.

امروز 4مین روز هفته 35 نی نیه. من نمی فهمم چرا همه میگن اینروزا سخت می گذره! اصلا میگن نمی گذره. واسه من که عین برق و باد می گذره. تازه امروز یادم افتاده که ای بابا نی نی زیرانداز تعویض پوشک نداره. باید سریع برم بخرم. دیگه اینکه باید ساکشم آروم آروم ببندم، البته قبلش باید یه سری از لباساشو (شایدم همه شونو) بشورم. دوستای گل زیرانداز چه جنسی بگیرم بهتره؟

هفته قبل سه شنبه (10/آذر/88) پیش خانوم دکتر منصف رفتم. نی نی حالش خیلی خوب بود، 24 آذر دوباره وقت دارم. فشارم 10 روی 5 بود و 1 کیلو اضافه کرده بودم (حالا با نی نی شدیم 66 کیلو). خانوم دکتر از همه چیز راضی بود و برام معرفی نامه نوشت که برم برای تشکیل پرونده به بیمارستان شرکت نفت. راستی هفته دیگه باید سونو هم بریم که به پیشنهاد خانوم دکتر میرم خود بیمارستان، پیش خانوم دکتر فرج اله.

هفته دیگه دو تا کلاس هم توی بیمارستان دارم: شنبه و دوشنبه که دومیش باید بابای نی نی هم باشه.

نی نی همچنان به لگدزدن هاش ادامه میده. راستی دختر دایی شوهر خواهرم هم که باردار بود پریروز زایمان کرد: یه دخمل به اسم رها. انشالا قدمش خیر و پربرکت باشه. هفته آینده شنبه (21 آذر 88) هم احتمالا نی نی پسرخاله ام به دنیا میاد و خاله ام مجددا مادربزرگ میشه. ضمنا قرار بوده که دختر دایی جاری بنده هم دیروز (عید غدیر) سزارین بشه. البته نی نی اون پسمله. ایشالا قدم اونم مبارکه. مهری دوست همکارم هم یکشنبه آرمیتا کوچولو رو توی تهران کلینیک به دنیا آورد. دیگه خسته شدم چقدر همه زاییدنا،‌نه؟؟

شکمم کلی قلنبه شده، البته همه دوستام میگن قلنبه ندیدی!!! تا آخر هفته آینده سرکار میام و بعدش میرم واسه مرخصی. خدارو شکر ورم و ادمی در کار نیست و هنوز هم انقباضی به اون معنا ندارم (نکنه دردام شروع نشه!! من که پدر خودمو درمیارم اینقدر پیاده روی می کنم) البته یکی دو بار یه دردایی حس کردم اما تقریبا سریع خوب شدن. شایدم خیلی زود باشه واسه شروع درد، ها؟؟؟؟

هنوز نی نی گمنامه: آخرین پیشنهاد من "لیلیا" بود که چون بابای نی نی و دوستان میگن به یه دختر بزرگ این اسم نمیاد، من فعلا سوییچ کردم روی "ساها". تا ببینیم چی میشه آخرش.

برای همه دوستان گلم دعا می کنم زایمان های بی خطری رو پشت سر بذارن.   

 

/ 0 نظر / 15 بازدید