هفته 33 (آخرین روزای آبان ماه)

امروز یکی از بهترین روزای زندگی منه. دارم آروم آروم برای دیدن نی نی گلم تشنه و تشنه تر می شم. می دونین، بطور خیلی جدی احساس می کنم خدا داره شدیدا موجی از لطف و مهربونیشو روی سر ما می ریزه. نمی دونم به چه زبونی ازش تشکر کنم؟ از ابتدای امسال هر وقت به این موضوع فکر می کنم، اشک تو چشام میاد و یه بغض گنده راه گلومو می بنده. نکنه اینم امتحانه؟ نکنه داره ظرفیت منو می سنجه؟ برای چی با اینهمه خوشی و موفقیت؟ من باید چیکار کنم که تا حالا نمی کردم؟ هر چی فکر می کنم گیج تر میشم. فقط امیدوارم راه درستو برم.

بالاخره اقامت مامان بزرگ و خاله نی نی بعد از حدود ٢ سال زندگی در کانادا درست شد. این مدت خیلی هم به خودشون و هم به من سخت گذشت. نوستالژی حضورشون در هر لحظه زندگی من سایه انداخته بود به نحوی که همه جا و در همه حال با من بود. تو این مدت فقط تلفن و اینترنت عامل اتصال ما بود که اگه نبود شخصا تا الان دق کرده بودم.خصوصا خط تلفنی که خاله نی نی گرفته بود و ارتباط با اون لااقل برای من تو ایران خیلی به صرفه بود اما فکر کنم واسه خودش خیلی گرون می افتاد.متفکر   

هفته گذشته سه شنبه ٢۶ آبان، من در اولین کلاس آموزشی بارداری در بیمارستان شرکت نفت شرکت کردم. کلاس مربوط به مراحل زایمان و در آخر هم به قول خانوم صفری، یکی از ماماهای بخش، "تور بخش زنان" داشتیم. خیلی خیلی مفید بود. همین که فهمیدن من شدیدا علاقمند به زایمان طبیعی هستم، خیلی مهم بود. امیدوارم همه چی روی روال طبیعیش پیش بره. فکر کنم خیلی بهم کمک کنن. بخش NICU هم چسبیده به بخش زنان بود. اما چون می ترسیدن واسه سلامت نی نی ها خطرناک باشه، تو نرفتیم. خدایا، خودم و نی نی مونو به خودت می سپرم. مارو صحیح و سالم پیش بابای نی نی برگردون.

امروز شنبه 30 آبان هم کلاس ورزش های بارداری داشتم، اما چون حتما مجبور بودم ساعت 30/9-9 برای همکارم مدارک پیک کنم، نموندم.حالا باید بزنگم دوباره وقت بگیرم.

راستی نی نی، هفته بعد بازم مامان تورو می بینه. یه سونوی دیگه باید بریم و واسه همین سه شنبه می ریم پیش خانوم دکتر تا برامون بنویسه. نی نی الان چقدر بزرگ شدی؟مامان قربون قد و بالات بره. ایشالا از هر نظر خوب و سالم باشی.

امروز دقیقا دو روز از ورود نی نی به هفته 33 می گذره. خدایا به نی نی مون قدرت بده که خوب رشد کنه و از هر جهت سالم باشه. نی نی تو هم دیگه باید کامل کامل شده باشی فدات شم. از دست و پا زدنات معلومه که داری قد میکشی قربونت بره مامی. من خیلی مراقبتم اما سعیمو می کنم که تو این مدت کوتاهی که مونده مریض نشم، کمتر دچار استرس بشم و بیشتر راه برم. باورت میشه که 7 هفته دیگه (شایدم کمتر) خونه ساکت مارو شلوغ پلوغ می کنی.بغل

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
حامد

باید تجربه منحصر به فردی باشه. شاد باشین

پوریا پارسا

سلام.یه نگاه اجمالی به وبلاگت انداختم ولی اعتراف می کنم هدفم یه چیز دیگه بود.چند وقتیه شخصی هامو دارم توی وبلاگم منتظر می کنم.دعوتت می کنم یه سری به خونه یکوچیک من بزنی.خوشحال میشم نظرتو بدونم