بغض عاطفه

وابستگی عاطفی که بچه ها به بزرگترها پیدا می کنند از حد خارجه. بغض ها و گریه های یلدا بدنبال هر کسی که یلدا رو قبل از این در آغوش گرفته بوده و الان مجبوره که از در خونه خارج میشه لااقل من رو ناراحت می کنه. روابط حسنه و گرم یلدا با پدر من یکی از اون چیزهاییه که باعث دلگرمی من میشه.حضور پدرم در کنار ما حتی برای یک شب حسی آمیخته از آرامش و راحتی خیال برای من و شادی سرشار برای یلدا به ارمغان میاره. یلدا در حضور پدربزرگ به هر جایی میره، هر بازی می کنه و پدربزرگ هر چیزی رو که تا قبل از حضورش به هر دلیلی به یلدا اجازه خوردنشو نمی دادم، روی یلدا امتحان می کنه. مثال مبرهنش "چای" است. بدلایل مختلف "افزایش تحرک" و "کاهش جذب آهن" - که در مورد صحت دومیش بین علما اختلاف هست - سعی می کنیم یلدا رو زیاد چای خور نکنیم.  اما پدر از روی ملاطفت و رفع عطش یلدا و بعلت تمایل فراوان یلدا به تست هر چیزی که دردستان ماست، با یک شیشه پر از چای نبات رقیق، برق شادی و پیروزی رو به چشمان یلدا هدیه میداد. ناگفته نمونه که یلدا هم تا ته شیشه رو درنیاره کوتاه نمیاد.

و اما دیشب که پدر تصمیم به برگشت داشت، حال یلدا دیدنی - یا ندیدنی - بود. دلبستگی یلدا به پدر از حد تصور خارجه و شاید بشه گفت دیگه به وابستگی تبدیل شده. به محض اینکه پدر لباس پوشید یلدا از خواب بیدار شد. گریه یلدا حتی گربه های کوچه مان رو هم از خواب ناز بیدار کرد. جیغ های یلدا نگران کننده و از ته دل بود طوری که حقیقتا برای حنجره و تارهای صوتیش نگران شدم. به هر ترفندی که بلد بودیم و تا به حال روی یلدا جواب داده بود متوسل شدیم اما مگر بچه کوتاه میامد؟! بهر حال پدر مجبور شد قبل از رفتن یلدا رو به خیابان ببرد و حدود نیم ساعت بچرخاند تا یلدا از گریه دست بردارد و آروم بگیرد. این چرخه دوبار تکرار شد تا بالاخره کوچولوی پرسرو صدای ما آرام گرفت و این بار در آغوش من رفتن پدربزرگ را به آرامی با نگاه بدرقه کرد. نگاه های یلدا که حتی بعد از رفتن پدر، خیره به در و راه پله مانده بود من را به حال و هوای کودکیم برد.... چه شبها که بدنبال مادری که بعلت شیفت شب بیمارستان مجبور بود من و خانه را ترک کند، نگریستم....چه شب ها که با چشم گریان به خواب نرفتم.... روزگار سختی بود که برای من درسی شد تا پرستاری را به عنوان شغل آینده ام برنگزینم... روز بعد هم که من به مدرسه می رفتم و مادر بعد از من به خانه بر می گشت. ای وای... چه روزهای دردناکی... هرگز دوست ندارم حس امنیت این روزهای یلدا را به گریه ای هرشبه و شبانه خودم بدل کنم. 

یلدا جان مرا ببخش که هر از گاهی با حضور و یا عدم حضور کسی روح زیبای تو را با احساس عدم امنیت می خلم. آزرده می شوم وقتی می بینم که روز بعد بدنبال آنکه دیگر حضور ندارد تمام خانه و حتی زیر پتوها رو می گردی شاید که " او " می خواهد با تو دالی بازی کند. عزیزتر از جانم بدان که همه ما تنها ودیعه ای هستیم تا تو را به انجا که کمال می خوانندش نزدیک و نزدیک تر کنیم. شاید روزی از فرداها کنار تو نباشیم و جای خالیمان با بیرحمی تمام به تو دهن کجی کند. بدان که داشتن امروز، ترک یا فقدان آن را در فردا(ها) گوشزد می کند.

/ 24 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شارلوت

سلام دوست عزیز خوشحال می شوم از بلاگ ما نیز دیدن فرمائید[گل][گل] carlotteiran.blogfa.com

معصومه

تولدتتتتتتتتتتتتتت مبارک یلدا جونننننننننننمممممم . 120 ساله بشی گل زیبا

حمیده مامان سبحان

بابا تفلد هاااااااااااااااا مامی ثمین کجایی؟ مادمازلمون کوش پس؟ مادر جان بیا در سالروز تولدش این صفحه رو آپ کن! در هر صورت ایشالله 1000 سال کنار هم خوش وخرم باشین و شاهد موفقیتهای روزافزون یلدا جونی، می دونم اینروز خاطرات زیادی رو برای تو به ارمغان آورده دوستم، ایشالله این خاطره ها مستدام و پر رونق باشه براتون!

فهیمه

بابا ثمین کجایی؟ تولده جیگری خبری ازت نیست.. درگیر تولد گرفتی براش فکر کنم... تو سایت تبریک گفتم دیروز براش امروزم اومدم اینجا تبریک بگم... ایشالله تولد صد سالگیش....

مامی مریم

یلدای عزیزم تولدت مبارک

مامان الی

تولدت مبارک عزیز خاله ایشالا تو لباس عروسی ببینمت ناز نازم

مامان امير

كم پيدايي خانوم. حال دختر نازه ما چطوره؟ [قلب]

گیلدا

چرا آپ نمی کنی ای از منم بدتر

مامان امير

كجائي مامان ني ني. كم پيدائي. از يلدا جون خيلي وقته كه ننوشتي. هر جا هست ايشالا كه سلامت و شاد باشيد. [لبخند]

مامان طاها

سلام ثمین جونم ببخش خانومی درگیر بودم نتونستم بموقع تولد دختر خوشکلمونو تبریک بگم ایشالا زیر سایه شما 100 ساله بشه عزیز خاله [قلب] یلدا جونو ببوس برام [ماچ]