ني ني من و بابا تو رو ديديم!!!

با سلام دوباره.

روز 14 شهريور 88 برطبق برنامه قبلي رفتيم پيش خانوم دكتر. خيلي غر زد كه چرا وزنت بالا نرفته و اولتيماتوم داد كه تو چكاپ بعدي بايد 2 كيلو زياد كني. اي خدا من ديگه چي بخورم؟ بدبختي داريم با اين وزنا.... فشارم مثل هميشه 10 بود. دوباره با هم سن ني ني رو حساب كرديك كه اون روز شد 21 هفته و 2 روز. خلاصه گفت ديگه برو واسه سونوي تعيين جنسيت. آها، دوباره صداي اسب توي دشتو با هم گوش كرديم ( منظورم صداي قلب ني ني خوشگلمونه).در مورد وضع حملم با هم صحبت كرديم كه گفت اگه بخواي بيمارستان شركت نفت زايمان كني اصلا موردي نداره.

از روز يكشنبه براتون بگم كه صبح راس ساعت 8:15 صبح رسيدم به بيمارستان مهر. وقت گرفتم كه چون بايد بين مريض منو مي ديد منشي خانم الماسيان گفت كه حدود 12:30 نوبت شما ميشه. نشون به اون نشون كه ما ساعت 1:30 رفتيم تو. (بابايي هم بود و تو رو ديد آخه اونروز صبح بايد مي رفت ثبت شركت ها و بخاطر همين مرخصي گرفته بود و طرفاي 10:15 اومد بيمارستان).

خلاصه خانم الماسيان هنوز پروبو نذاشته بود روي شكمم كه گفت خوب اينم يه دختر كوچولو و ناز. نیشخندمنو ميگين خوشحال شروع كردم به خنديدن كه گفت اگه بخندي بچه حركت مي كنه و گمش مي كنم. ما هم نيشمونو بستيمو از روي LCD بغل دستيم به ني ني نيگا مي كردم. چقد سريع و روون همه چيزو توضيح داد دستاش، انگشتاش، مغزش، دهن و دماغ و چشماش و اينكه لب شكري نيست،بند ناف و جفت، قلب، كليه، كبد و سن دقيقش كه همون 21 هفته بود. و زمان زايمان طبيعي كه گفت 1 بهمن ميشه. خدايا بهم كمك كن بتونم ني ني مو طبيعي به دنيا بيارم. دوست دارم تجربه اش كنم.  

مادوتامون خيلي خوشحال شديم البته من بيشتر چون باباي ني ني خيال داشت كه سنت ني ني پسرو توي خانوادهشون ادامه بده كه خوشبختانه با ني ني ما ديگه سربازخونه اي وجود نداره. اصلا يعني چي كه يه خونواده دختر نداشته باشه: دختر كه سراپا عشق و عاطفه و احساسه.

انشالا تو پست بعدي عكساي سونوي ني ني رو مي ذارم.

/ 0 نظر / 15 بازدید