یه دختر کوچولوی غیرقابل پیش بینی

یلدا کوچولو روی هم رفته دختر آروم و متینی هستند (البته تا قبل از این). توی هفته ای که گذشت ایشون اثبات کردند که اگه پاش بیفته قادرند روزگار بنده و پدرشان را سیاه تر از ذغال نمایند.

هفته قبل شب جمعه عقدکنان پسرخاله بابایی یلدا در ساری بود. ما هم با اجازه بزرگترها رفتیم آرایشگاه و آماده شدیم. پیرهنی که واسه اون شب می خواستم بپوشم ماکسی بوذ و برای شیردادن به یلد ابایستی بلند میشدم و هلک و هلک میومدم توی ماشین. چون عروسی مختلط بود و اصلا نمیشد توی عروسی کاری واسه گرسنگی یلدا کرد......

اما یلدا دم در  سالن کاری به من و باباش کرد که مجبور شدیم برگردیم تا خونه، بهش شیر بدیم و دوباره برگردیم. گریه یلدا اون شب بی سابقه بود. صدای زنگ جیغ هاشو هنوز توی گوشم می شنوم. مجبور شدم بیام خونه، لباسامو عوض کنم و با مانتو و شلوار - که براحتی میشد یلدا رو سیراب کرد - برگردیم عروسی.

این عروسی هم واسه ما خیلی بیادماندنی شد، چون اولین عروسی بود که یلدا توش حضور بسیار فعالی داشت. خصوصا با دو تا پنبه گنده تو گوشش تا یلدا خانوم بتونن راحت بخوابن. اما رقص نور عاجزم کرده بود. دیگه واسه اون کاری نمی تونستم بکنم. بیچاره بابای یلدا هم پاسوز من شد و از بغل دست من تکون نخورد.

اینم یلدا جون توی عروسی اندر بغل بنده :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید