چی شد که فهمیدیم؟

جای شما خالی، اردیبهشت ماه بود که به همراه بابای نی نی رفتیم شمال: یعنی ساری. بابای نی نی ساروی هستن و ما هر ماه به شمال میریم. معمولا هم ما ۵شنبه ها حرکت می کنیم و شنبه هم برمی گردیم که یکشنبه هردومون سرکار باشیم. معمولا هم من یکشنبه ها رو زیرسیبیلی واسه خودم مرخصی رد می کنم. چون بعد ٣ روز خوردن و خوابیدن و خوش گذروندن، کی حال سرکار رفتن و صبح زود بلند شدنو داره.

ما رفتیم و برگشتیم. یکشنبه هم بنده منزل تشریف داشتم. صبح کاملا همه چیز عادی و ردیف بود و مثل همیشه هم اشتهای من عالی. اما چشمتون روز بد نبینه. براتون از عصر بگم که اصلا نمی تونستم بشینم: تمام مدت حالت تهوع و حال عمومی خیلی بد.

اما به هیچ عنوان حتی فکر نی نی هم به ذهنم خطور نمی کرد.

ولی از اونجا که اکثر اوقات حس ششم من به هیچوجه خطا نمی ره، به بابای نی نی گفتم که فکر می کنم که یه خبرایی باشه. ایشان با اطمینان کامل فرمودن که: اصلا و ابدا، امکان نداره،آخه مگه میشه؟!؟!؟!

به هر حال از من اصرار و از اون انکار...

نهایتا قرار بر این شد که من فردا صبح اول برم آزمایش خون بدم. تنها جاییکه نزدیکمون بود و خودشم یه دکتر داشت که تو دفترچه ام بنویسه، درمانگاه فرمانفرما توی خیابون آذربایجان بود.

صبح عین فشفشه رفتم اونجا. موندم تا دکتر بیاد و براش توضیح دادم که مشکوکم به بارداریم. اونم دفترچه ازم خواست: غافل از اینکه اعتبارش تموم شده بود. تو نسخه برام نوشتو ما هم رفتیم آزمایشگاه.

تو آزمایشگاه خانومه که نمونه می گرفت ازم پرسید که با بیبی چک تستش کردی؟ گفتم نه. چون اصلا ازش مطمئن نیستم و تازه آدمو به شک و شبهه می ندازه. به همه دوستان هم پیشنهاد می کنم اگه مشکوکن، برن سریعا یه آزمایش خون بدن چون حتی دو روز بعد از بارداری هم اونو قشنگ تایید می کنه.

بهر حال بعدش رفتم شرکت، اما چه شرکتی؟ تمام مدت تو فکر آزمایش بودم. ساعت ١١ پریدم بیرون و ١٢ اونجا بودم که بهم گفت باید صبر کنی تا ١. ما هم نشستیم. وقتی اومد و جواب آزمایشو به دست راستم دادن، با کمال ناباوری دیدم که بعععععععععععلهههههههه، ایشون مثبت تشریف دارن. تازه تیتر HCG خیلی هم بالا بود که نشون می داد مال امروز و دیروز نیست. الان می دونم که اون موقع حدود 1 ماهش بوده.

بهرحال به بابای نی نی خبر دادم که اونم خیلی خوشحال شد، البته اول فکر می کرد اذیتش می کنم اما بهر حال اومدن خونه و جواب آزمایشو دیدن.

حالا مگه می شد جلوی ایشونو بگیرین که به همه اعلام نکنن!! به زور دگنک جلوشو گرفتم. الان دقیقا یادم نمیاد ولی فکر کنم به مامان و بابای بابایی وقتی نی نی 2 ماهش شد، گفتیم که یه توراهی داریم.البته مامان خودم که همون شب فهمید و به بابایی هم دیرتر اعلام کردیم.

حالا شما بگین: من رودست نخوردم از یه فسقلی نی نی؟؟متفکر 

 

  

 

/ 1 نظر / 38 بازدید
الهه

ای جونم.... خاله نینی قربونش برههههههههههههههههههههههههههههه[قلب][ماچ]