نی نی نوشته
به دخترم: یلدا جان مامانو ببخش که امسال تولدت - روز میلاد نور چشمم، نفسم و نی نی عزیزم - رو به ساده ترین شکل ممکن برگزار کردیم. میدونی که نقشه ها داشتم اما " اگر " ها هم داشتیم. دوست داشتم همه دور هم باشیم، شاد باشیم و برای اولین سالگرد حضور گرم و شیرینت در جمعمون دنیا رو خبر کنیم. اما از یه طرف دور هم بودن میسر نشد و از طرف دیگه اینقدر اطرافمون مشکلات حاشیه ای در فامیل اتفاق افتاد که دیگه دل و دماغ واسه کسی نمی مونه. فقط با یه کیک به خونه خاله مهربونم رفتیم و گل گفتیم و گل شنیدیم.... ضمنا 17 دی امسال هم در Happy House با دوستای گلت تولدی برپا کردیم. دست فهیمه و گلاره عزیز درد نکنه که همه زحمت ها به پای اونا بود. مطمئن باش نازنینم که یکی از اولین اقدامات در دست انجام تولد تو خواهد بود: فردای روزی که مامان بزرگ این در رو بزنه و وارد بشه، با یه تولد زیبا به سراغت میایم. بهت قول میدم. بگذریم ... یلدایی که امروز می بینم رو باور نمی کنم. رشد بچه ها در این سن واقعا من رو متعجب می کنه. همین دیشب بود که چندین بار به شونه باباش زد و معترضانه حالیش کرد که: " وقتی کنارت می شینم و بازی می کنم، به من توجه کن!!! " در عین حال خصوصا به من بسیار وابسته است (البته در این سن کاملا طبیعیه) به طوریکه حتی اگه برای ریختن چای به آشپزخونه برم با لحنی نالان دنبالم میاد. تمام خونه توسط ایشون فتح شده و فقط وارد دستشویی توالت نشدن. البته آنچنان در این منطقه ممنوعه رو می کوبن که انگار مسکونیه و باید کسی در رو باز کنه. البته این اتفاق برای تمام درها میفته: تصور کنین ساعت ٢ نصفه شب که منتظری این فسقلی خوابش ببره، ایشون از روی بازیگوشی و از ته دل در ورودی رو بکوبن.... هیچی توی خونه از گزند یلدا در امان نیست. تمام مهرهای نماز رو اینقدر روی سرامیک پرت کرده همگی لب پر شدند و یک مهر هم از وسط دونیم شد. ضمنا اگه کسی که نماز می خونه با صدای بلند بخونه، تا آخر نماز بر و بر بهش زل میزنه !! امروز هم سراغ آویز کوکیش رفته بود و فکر میکرد که برای کوک کردن باید اونو به زمین بکوبه. اینقدر باهاش حرف زدم تا راضی شده برام بیارش و براش کوکش کنم. خیلی به شیشه های رفلکس و آینه متمایل شده و تمام مدت با خودش توی آینه و شیشه ها حرف میزنه. بالاخره بعد از یک عالم تمرین،دخترم الان میتونه توپ رو سمت بقیه پرت کنه. هنوز از کاغذ خرده میترسه و وقتی روی سرش میریزم یه مدل بدی نگاهشون می کنه. بیشتر از اینکه کاغذ پاره کنه، اونارو توی دهنش میذاره. و اما مهمترین و بدبختانه تاسف بارترین قسمت، غذا خوردن یلدا است که به معضل روز و شبمون تبدیل شده. کمتر غذاییه که یلدا بشینه و یه دل سیر بخوره. البته یه کلیاتی هست که در مورد اکثر غذاها صادقه مثلا اینکه غذا حتما یه مقدار آبکی باشه ویا همون سوپ های میکسر شده معمولش رو بهتر از غذای خودمون میخوره و صد البته غذاهای شیرین رو خیلی بهتر میخوره. عاشق سیب، ساقه طلایی، لیموشیرین، بستنی و شکلاته. البته سیب رو با دندوناش تکه تکه می کنه و تمام تکه ها رو بر می گردونه. بستنی و شکلات رو تا جایی که دلشو نزنه میخوره. لیموشیرین رو هم حدود دو سه تا که چهارقاچ کرده ایم میخوره و جالبش اینه که اگه احیانا هسته ای توی دهنش اومده باشه، قاچ بعدی رو نمی خوره تا هسته رو از دهنش دربیاریم. به سایر میوه ها خصوصا ترش ها مثل پرتقال اصلا نگاه هم نمی کنه. حتی موز هم نمی خوره. برای پیدا کردن ویتامین AD ای که یلدا به راحتی بخوره باباش نصف داروخونه های این شهرو گشت. اما مشکل تازه ما خوردن آهنه که با بزاق دهنش اونو برمی گردونه و به لطایف الحیلی حدود 15 قطره رو میخوره. و اما خبر مهم اینکه بالاخرا از 3 روز پیش یلدا هم جرات کرد قدم برداره. الان حدود 6 تا قدم راه میره، بسیار هم دقت می کنه اما تا به ما نگاه می کنه میخوره زمین. ما هم از تشویق و کف و سوت کم نمی ذاریم. دخترم نی نای نای می کنه در حد المپیک. آنچنان مچ دستاشو می چرخونه و بالا پایین می برشون که انسان می مونه. دست دستی هم که از نون شب براش واجب تره. وقتی چیزی رو میبینه که دوست داره واقعا ذوق می کنه و اینو حتی با صدا درآوردن به وضوح نشون میده. از اونجا که هنوز تختش چسبیده به تخت ماست، صبح ها به محض بیدار شدن یه پشتک میزنه و خودشو از روی تختش پرت می کنه سمت ما!! ضمنا دخترم امروز حرکت "پل" رو انجام میده: همون طور که چهار دست و پاست، دستاش و پاهاشو متمایل به بالا می کنه و سرشو بین دستاش می گیره. 






