نی نی نوشته

سلام به همه دوستان.

دو روز پیش اومدم که بلاگ رو به روز کنم اما با کمال تعجب دیدم که سایت فیلتر شده!!!تعجب. نمی دونم شاید من تابحال اینقدر اندر احوالات یک سایت عمومی اینترنتی دقیق نشدم چون برام تازگی داشت که ببینم چنین سایتی فیلتر شده. به همین راحتیناراحت. اگر واقعا قوانین محکم و جامعی در این مورد وجود داشت، اصلا میشد شکایت کرد که چرا یک روز و خورده ای یک چنین مشکلی واسه کاربرها ایجاد شده. اما دریغ و صد دریغ....

جالب اینکه این سایت منحصرا مال نی نیه اما من خیلی کمتر راجع به اون می نویسم، اینقدر که همه چیز در بهترین حالت و شرایطه (گوش شیطون کر!!!)، معمولا نی نی گوشولوی من به حاشیه پرتاب میشه.عصبانیاما دوست دارم نی نی بدونه که ما در چه زمانه ای زندگی می کردیم. اونم توی این بخش از دنیا که این نگرانی ها و حساسیت هاو سیاسی گری بخشی از زندگی روزمره و جزئ لاینفک اونه. اصلا نمیشه سیاسی نبود و حرف نزد. حالا من به عنوان یک زن زیاد وارد این مقوله نمی شم اما بابای نی نی سخن و عریضه در این مجال فراوان دارند.

این هفته ما یه نامزدی + عقد در پیش داریم.  (دقیقا چهارشنبه 1 مهر این اتفاق میمون میفته). لطفا نظر بدین که در این حالت عروس بالاخره لباس عروسی می پوشه یا نمی پوشه؟؟متفکر عروس، دختر عموی بابای نی نیه که به نوعی خواهر جاری اینجانبه هم محسوب میشه. این هفته ما منتظر مامان بزرگ پدری نی نی هستیم که از ساری بیان. البته در ابتدا قرار بود که با بابابزرگ پدری نی نی بیان ولی در یکی دو هفته اخیر بابابزرگ نی نی گفتن که حال ندارن و نمی خوان بیان. از اونجا که یک سال دیگه مثل اینکه قراره عروسیو (ایندفعه دیگه واقعا عروسی!!) تو آمل (ولایت آقای داماد) بگیرن، بابابزرگ نی نی گفتن که اونجا میان. انشالا که خوشبخت شن. آمین

من تو این هفته بسیار درگیرم. مامان ثریای گل خودم یه پیرهن ماکسی بارداری که مجلسی هم هست برام فرستاده که فقط یکم یقه اش بازه و باید ببرم پیش یه خیاط و مقداری تنگش کنم. بعلاوه باید آرایشگاهی هم که می خوام برم انتخاب کنم که البته 99%پیش نوشین جون تو آرایشگاه فهیمه ظفر میرم. دوستای گلم اگه جاییو سراغ دارین که آرایش شب خوبی می کنه و قیمتاش هم منطقیه، خواهشا زودتر بهم بگین که خیلی منتظرم.ماچ

 تو این هفته نی نی ناز من اصلا اذیت نکرد. واقعا نی نی ما گله چون من خیلی اذیتش می کنم: هر روز حدود 1 ساعت صبحها با هم تا شرکت پیاده روی می کنیم که وقتی می رسم شرکت، نی نی خیلی تشنه است. راستش نمی تونم کیف دستیمو خیلی سنگین کنم و یه بطری آب توش بذارم. آخه معمولا واسه نی نی میوه و آجیل میارم ولی واسه آب دیگه جا ندارم. خلاصه نرسیده و رسیده دو لیوان آب به نی نی می رسونم. اونم قلپ قلپ می خوره. فقط اگه خیلی گرمش بشه یه عالم جفتک نثار مامی می کنه. منم نازش می کنم، یکم با هم راه می ریم تا آروم بشه.

به همه دوستای گلم توصیه می کنم عرق کاسنی هر شب مقداری بخورن. نه تنها ضرری نداره که برای کارکرد خوب کبد مادر و زردی نگرفتن بعد از تولد نی نی خیلی توصیه شده.دیگه اینکه 4 وعده لبنیات فراموش نشه. من شخصا شیر و ماست کم چرب استفاده می کنم اما اگه کسی پرچرب می خوره میزان Ca بیشتری داره که بهتر هم هست.

هوای تهران بخاطر بارش های چند روزه شمال خیلی بهتر شده، امیدوارم ادامه داشته باشه تا بوی پاییزو همه مامانای گل با نی نی هاشون احساس کنن.   

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

با سلام دوباره.

روز 14 شهريور 88 برطبق برنامه قبلي رفتيم پيش خانوم دكتر. خيلي غر زد كه چرا وزنت بالا نرفته و اولتيماتوم داد كه تو چكاپ بعدي بايد 2 كيلو زياد كني. اي خدا من ديگه چي بخورم؟ بدبختي داريم با اين وزنا.... فشارم مثل هميشه 10 بود. دوباره با هم سن ني ني رو حساب كرديك كه اون روز شد 21 هفته و 2 روز. خلاصه گفت ديگه برو واسه سونوي تعيين جنسيت. آها، دوباره صداي اسب توي دشتو با هم گوش كرديم ( منظورم صداي قلب ني ني خوشگلمونه).در مورد وضع حملم با هم صحبت كرديم كه گفت اگه بخواي بيمارستان شركت نفت زايمان كني اصلا موردي نداره.

از روز يكشنبه براتون بگم كه صبح راس ساعت 8:15 صبح رسيدم به بيمارستان مهر. وقت گرفتم كه چون بايد بين مريض منو مي ديد منشي خانم الماسيان گفت كه حدود 12:30 نوبت شما ميشه. نشون به اون نشون كه ما ساعت 1:30 رفتيم تو. (بابايي هم بود و تو رو ديد آخه اونروز صبح بايد مي رفت ثبت شركت ها و بخاطر همين مرخصي گرفته بود و طرفاي 10:15 اومد بيمارستان).

خلاصه خانم الماسيان هنوز پروبو نذاشته بود روي شكمم كه گفت خوب اينم يه دختر كوچولو و ناز. نیشخندمنو ميگين خوشحال شروع كردم به خنديدن كه گفت اگه بخندي بچه حركت مي كنه و گمش مي كنم. ما هم نيشمونو بستيمو از روي LCD بغل دستيم به ني ني نيگا مي كردم. چقد سريع و روون همه چيزو توضيح داد دستاش، انگشتاش، مغزش، دهن و دماغ و چشماش و اينكه لب شكري نيست،بند ناف و جفت، قلب، كليه، كبد و سن دقيقش كه همون 21 هفته بود. و زمان زايمان طبيعي كه گفت 1 بهمن ميشه. خدايا بهم كمك كن بتونم ني ني مو طبيعي به دنيا بيارم. دوست دارم تجربه اش كنم.  

مادوتامون خيلي خوشحال شديم البته من بيشتر چون باباي ني ني خيال داشت كه سنت ني ني پسرو توي خانوادهشون ادامه بده كه خوشبختانه با ني ني ما ديگه سربازخونه اي وجود نداره. اصلا يعني چي كه يه خونواده دختر نداشته باشه: دختر كه سراپا عشق و عاطفه و احساسه.

انشالا تو پست بعدي عكساي سونوي ني ني رو مي ذارم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

سلام به هر کسی که به من و نی نی نوشته سر می زنه.

تنها چیزی که در این دو روز برای من اثبات شد، عشق لایتناهی خدا به بندگانشه. فقط اون می دونست که من از ته قلبم آرزوی داشتن یه دخمل داشتم تا:

به روش خودمون بزرگش کنم،

‌که بهش یاد بدم هرکس تو قلب آدم جای خودشو داره،

هیشکی نیومده که جای یکی دیگه رو تنگ کنه،

که بهش بگم برای همه به یک میزان احترام قائل شو چون احترام بیش از حد آدمارو پررو و رودار می کنه (اما برای بزرگتر خانواده و کلا خانواده  بیشتر از همه وقت و اهمیت قائل شو)،

چه دوست چه دشمنو ببین و بشناس.

از سختی ها نترس، همیشه بعد از یه سختی بزرگ یه موفقیت بزرگ در انتظارته اگر بدونی و آگاه باشی که چرا این سختی رو باید تحمل کنی.

آگاهی تو به مسائل روز بالا ببر هر چند بهشون علاقه مند نباشی و هر چند مرتبط با فیلد کاری تو نباشن.

 

فقط اون بزرگ رحیم خبر داشت که دل من پر می زد برای اینکه به همه بگم اشتباه می کنین. نی نی ما پسر نیست یه دخمل ناز و کوچولویه. یه نی نی با دست و پای بلوری، سفید سفید مثل برف با موهای لخت مشکی مثل کوچیکی های بابایی. (مثل همونی که خاله الا تو ذهنش ساخته). یه نی نی که فقط مال من و باباییه: خدا خواست که باشه و الان به خواست خودش شده یه دخمل خوشگل و مامانی.

خدا جونم می دونم که خیلی وقتا خواستی دستمو بگیری، خواستی منو بالا بکشی، خواستی به جایی که آرزو دارم برسونی اما خواسته یا ناخواسته همیشه این من بودم که کم آوردم، که وسط راه بریدم، که دیگه ادامه ندادم، هر دفعه به هر علتی. اما تابحال دو بار به دست خودت منو به راه خودت برگردوندی (یا لااقل من ناچیز این طور می بینم که این دو بار دست تو منو نجات داد). بار اول سر ازدواج من بود که دستت از آستین مامان بیرون اومد و منو به بابای نی نی رسوند و گرنه هیچ کس و هیچ چیز نمی تونست منو وادار به ازدواج کنه. این بار هم سر نی نی دار شدن ما است که خودت خواستی که باشه و شد. می دونم که این ودیعه توئه واسه ما تا ببینی چطور از پس تربیتش برمیایم.  پس کمکمون کن تا به بهترین شکلی که شده به یه خانوم کامل نزدیکش کنیم. لبخند لبخند

من، بابای نی نی، مامان بزرگ نی نی، خاله نی نی، بابابزرگ نی نی و خود نی نی همه ازت می خوایم ما رو به هرچی خیر و صلاحمونه نزدیک کنی و از شر و تاریکی و گمراهی محفوظ نگه داری.

  

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

دوستای گلم خصوصا شیوای عزیز،

می تونین بهم کمک کنین تو حدس جنسیت نی نی ؟؟متفکر

البته تا دو سه روز دیگه اگه خانم الماسیان مرحمتی کنن و وقت مارو یکم عقب بندازن معلوم میشه. اما ما دل تو دلمون نیست.از روی دو پست قبلی اگه می تونین کمک فکری بهم بدین.ممنون از همتون که اینقد گل و ماهین. ماچ

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

نمی دونم آیا همه دوستان مشکلات دوران بارداری منو دارند (داشتند) یا در افراد مختلف فرم های مختلفی داره؟؟

1- افزایش وزن و حجم بالاتنه: اول در مورد سایز شکم بگم که هنوز هم در ماه 6 اگه به کسی نگم که باردارم و یه مقدار لباس گشاد بپوشم، هیشکی نمی فهمه که یه نی نی دارم. تا ماه قبل من هر ماه یک کیلو به زور اضافه کردم. فشار خونم هم تا الان 9 یا 10 بوده. امروز دوباره وقت دکتر دارم و حتما بهتون میگه که چه خبر بود. البته میگن که تو سه ماهه سوم یه دفعه بزرگ میشه ولی لااقل ما که تا حالا نداشتیم.تا الان بالاتنه ام (بجز بازوها و ساعدم) توپرتر شده اند و تاپ ها و بلوز های قبلیم که یکم آزاد بودن الان دیگه کاملا چسبون شدن به نحویکه نفس کشیدنو مشکل می کنن. امیدوارم با وزن کم کردن مشکلی پیدا نکنم. من هنوز دچار واریس نشدم اما میگن که دیر یا زود میشی!خنثی

دوستان گلم بگین چند وقت طول کشید که روفرم سابق برگشتین؟ یکی از دغدغه های جدی من قبل از حاملگی، چاقیش بود و اصولا شاید به همین خاطر هی امروز و فردا می کردم.

 اما دیروز داشتم فکر می کردم به اینکه کی فکر می کرد که ما تو این سن، تو این مکان، تو این زمان و توی این شرایط صاحب یه نی نی توپولی بشیم. (البته احتمالا تپل) واقعا تجربه قشنگیه. خوشحالم که تو این سن نی نی تصمیم گرفت بیاد پیشمون. خودش خودشو انداخت تو بغلمون. نی نی مو دوست دارم چون حتی از منم کله شق تره.شیطان اصلا اجازه نداد که ما تصمیم بگیریم کی بیاد چون هی امروز و فردا می کردیم. امیدوارم همه مامانا مث من خوشحال باشن و هیشکی مشکل و درد لاینحلی نداشته باشه.  

2- پرخونی: در طول سه ماهه دوم من این حالت رو تجربه کردم. در این مدت ناگهان حجم خون گردشی بدن بالا میره. بخاطر همین عموما وریدهای بدن برجسته و پرخون هستند. معمولا رنگ صورتی بافت زنده ناخن پررنگ تر میشه و این پرخونی حتی باعث افزایش رشد عجیب مو و ناخن میشه (این یکی رو من به هر کی گفتم تعجب کرد و همه هوس بارداری زد به سرشونخوشمزه). ضمنا همیشه شبها طپش قلب دارم، البته احتمالا تمام روز هست اما من فقط شبها متوجهش میشم. اوایل اینقدر برام ناخوشایند بود که شبها خوابم نمی برد اما الان دیگه عادت شده (البته طپش قلب از حدود ماه سوم هست). شاید براتون جالب باشه که الان شبها انعکاس صدای ضربان قلبمو توی گوشم می شنوم !! تعجب و از سرعت بالاش لذت می برم. یه مشکل این پرخونی توی محیط بینی زیاد دیده میشه که پرخونی مویرگهاش باعث خشکی شدید محیط بینی و حتی گاهی خون دماغ شدن میشه. بهرحال باید هوای همه چیو داشته باشین. آها، یه چیز دیگه که تجربه کردم فرم خاروندن بدنه. اگه خواستین جایی از بدنتونو بخارونین، هیچوقت نباید با شدت و با ناخن این کارو بکنین چون مویرگ های جلدی خیلی پرخونند و باعث خونریزی زیرجلدی میشه (که البته سریعا هم خوب میشه اما بهتره که انجام نشه.)

3- ن ف خ: به علت بزرگی رحم معمولا گاز زیادی در معده و روده جمع می شه که کلا باعث کمتر خوردن هم میشه. در کل اگه به بارداری نگاه کنین، اشتها به خوردن کم میشه. تا الان هم تمام اضافه وزن من یا مال رشد نی نی یا تاثیرات هورمونی بوده و گرنه کلا در تمام وعده های غذایی حجم غذای کمتری می خورم (البته بجز میوه که اصلا با من عجین شده و نمی تونم نخورم.)

4- پرادراری: فشار رحم روی مثانه باعث این حالت میشه که معمولا همیشه نصفه شبها منو بیدار می کنه: عادتی که قبلا در قاموس من اصلا سابقه نداشته.

5- بستن کمربند ایمنی: من با این پدیده خیلی مشکل دارم. گاهی اوقات بهم حالت تهوع میده با اینکه خیلی دقت می کنم که حتما زیر زیر شکم ببندمش. اگه راهی سراغ دارین که بهتر میشه باهاش کنار اومد لطفا کمک کنین.

6- درد سیاتیک:این درد حدود یک ماهه که شروع شده و معمولا حدفاصل انتهای کمر و بالای پاها رو درگیر می کنه. گاهی وقتها اصلا نمی تونی روپا وایسی و باید یه چندتا لنگ بزنی تا بتونی تحملش کنی. اگر روی مبل هم بد بشینین معمولا موقع دراز کشیدن کمردرد خواهید داشت که زود رفع میشه.

دیگه فعلا دردی یادم نمیادخجالتهمه خوشی هاشونو قسمت می کنن اما ما دردامونو. گفتم شاید به درد کسی بخوره یا کسی راه حلی براشون سراغ داشته باشه.

ممنون که پای حرفام نشستین.قلب

  

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

دو ماه خیلی سخت رو گذروندم (منظورم دو ماه قبلتر از دوران حاملگیمه). توی ماه سوم و چهارم رفتن به شرکت واسم خیلی خیلی سخت بود. خیلی از صبح ها با سردرد شدید از خواب بیدار می شدم که حتی با خوردن صبحانه هم برطرف نمی شد. خیلی از روزا واسه همین سرکار نرفتم. غذام شدیدا کم شد. هیچ علاقه ای به خوردن چیزای شیرین نداشتم. در کنارش حتی ترشی جات هم نمی تونستم تحمل کنم اما می تونستم یکم بخورم. ولی شیرینی اصلا و ابدا. من که عاشق بوی نون تازه بودم با رد شدن از کنار نونوایی ها و نون فانتزی ها دماغمو می گرفتمنگران البته الانم اینطوری هستم اما خیلی کمتر و قابل تحمل تر شده. تنها و تنها میوه ای که تو این دو ماه خوردم هندونه بود. واقعا بهم می چسبید. یه بار طالبی خوردم که دهنمو تلخ کرد. یه بارم خربزه خوردم که دچار گلودرد، سرفه و آب ریزش شدید بینی شدم. الان هنوزم با شیرینی مشکل دارم حتی فرنی دهنمو تلخ می کنه. اما تا الان 2 بار زولبیا بامیه خوردم که انگار نی نی دوست داره چون بعدش جفتک می زنه بیا و ببین. 

بیچاره بابای نی نی! تو این ماه ها هر سازی من زدم رقصید: کوک، ناکوک، داخل، خارج .... یه مدت عاشق هندونه شده بود چون من خیلی می خوردم. بعد از ماه ۴ که دوباره میوه خوردن من به روال سابق برگشت،‌دیگه هندونه ممنوع شد. البته من قبل از بارداری کاملا با هندونه مخالف بودم و اصلا خونه ما رنگ هندونه رو نمی دید که الان دوباره همین طوریه.

اتفاق بسیار جالب دیگه که برام تازگی داشت اینه که هیچی نمی تونم روی بالا تنه ام بذارم، حتی دستمو. وزنش به شدت روی تنفس اثر می گذاره حتی در طول خوابم خودبخود پتو رو از روی شکمم کنار می زنم. دیگه خیلی کمتر به پهلو می خوابم، عمدتا در حالت طاق بازم.

آها، یه عادت دیگه اینکه: از روزی که حاملگیم یادم میاد حتما باید بعد از ناهار بخوابم که اگه بیشتر از ٢ ساعت نباشه کمتر نیست. اصلا با پر شدن معده ام حتما خوابم می گیره. شبا خیلی راحت می خوابم بدون توجه به اینکه ظهر بیشتر از ٢ ساعت خواب بوده ام (امیدوارم این عادت بعد از زایمان هم بمونه چون خیلی می چسبهخنده)

اینم بگم که مدیرم سر کار بهم اجازه داد که ساعت ٢ برم خونه: یعنی وقتی بابای نی نی ظهرها تعطیل میشه میاد دنبالم با هم برمی گردیم و توی ضل آفتاب تابستون خوشبختانه خیابونا رو متر نمی کنم. اما همیشه صبح ها پیاده میرم شرکت که بسته به حالم ( که نی نی بذاره تند برم یا نهبغل) بین 45 دقیقه تا یک ساعت طول می کشه. گاهی هم عصرها با بابایی میریم بیرون که خیلی کیف میده.

یه چیز دیگه اینکه تو این مدت یعنی تا امروز که نی نی 5 ماه و 2 هفتشه، شاید در هر هفته یکبار رسما یه چیزی بعنوان غذا درست کرده باشم. خدا رو شکر یه کترینگ نزدیک خونمون هست که قیمتاش خیلی مناسبه و معمولا از اون غذا گرفتیم. البته الان (یعنی توی ماه رمضون) دو سه بار که ازش غذا گرفتیم به نظرم خیلی چرب و چیلیش کرده بود اما تو ماه های قبل اصلا به نظرم اینطور نبود.ابرو

الانم که 13 روز از ماه رمضون می گذره از حلیم و آش رشته و سوپ جو هر چی بگین خوردم. یه بارم خودم یه آش گوشت مفصل درست کردم که بابای نی نی خیلی دوس داشت.

یه مزیت بارداری من اینه که حتی توی 2 ماه ویارم ( که با شروع ماه 5 به شکلی خیلی ناگهانی خیلی فروکش کرد) می تونستم شیر بخورم. من کلا هیچوقت بستنی خور نبودم الانم تنها بستنی هایی که می خورم آلاسکا و فالوده است که نی نی خدا رو شکر تا حالا باهاشون مشکل نداشته.ولی دکترم گفته دیگه الان روزی 4 وعده لبنیات (یعنی یا 1 فنجان شیر، یه قوطی کبریت پنیر یا یه پیاله ماست) رو باید بخوری. اگه نخوری قرص کلسیم بهم میده. منم که دیدم می تونم بخورم بیشترش کردم. تنها قرصی که (معمولا وسط ناهار) می خورم Multivitamin Prenatal مال شرکت Nature Made هست که چون آهن و فولیک اسید هم داره، دیگه این دو تا قرص رو هم جداگانه مصرف نمی کنم.

از ابتدای ماه 5 هم رسما دوباره میوه خوردنم رو شروع کردم و هندونه دوباره قدغن شد. الان اینقد میوه می خورم که جای نفس کشیدن برام نمی ذاره آخه من عاشق میوه هام. پای ثابت میوه هام هم سیبه. مزیت حاملگی تو تابستون تنوع میوه است. هر چی بخوری بازم نوعی هست که 2-1 هفته دیگه می بینیش. الان ذغال اخته هم می تونم بخورم.هورااما مشکل بزرگ تابستون هوای گرمه بالاخص اگه سرکار بری و گاهی هم وزیر محترم نیرو در گرم ترین ساعات روز تصمیم بگیره که برق محل کار یا منزلتون رو عجالتا قطع کنه اونم واسه لااقل 2 ساعت.

آقای بابا همچنان روزه می گیره البته قراره با آقای پسردایی فردا برن شکار که نمی تونه روزه بگیره. تا الانم با اینکه 5-4 روزو بدون سحری گرفته (چون خیلی خوابو دوست داره) اما همچنان می تازه. تشویقطفلک یکم هم لاغر شده چون تا الان که زولبیا بامیه اومده خونمون، از 6 ماه پیش به اینور هیچ شیرینی وارد نشده. یه "دلچه" داشت (= دل کوچولو) که همونم آب شد رفت پی کارش.

بازم از عادت هامون اگه چیزی یادم اومد حتما میذارم.قلب

  

 

  

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

امسال سال بسیار جالبیه: چه اون مدتش که طی شد و چه ماه هایی که در پیش رو داریم.

تابحال هر اتفاق خوبی که پیش اومده، خواسته یا ناخواسته به نی نی نسبتش دادم. احساس می کنم سال ١٣٨٨، سال پر افت و خیزی از همه نظر برای ایرانه، همونطور که گوشه ای از اون رو در خرداد ٨٨ دیدیم.

هیچوقت شب مناظره بین مهندس م و س و ی و ا ح م د ی ن ژ ا د رو فراموش نمی کنم. شبی که چشمای همه ما از تعجب گرد شده بود و گوشامون بدجوری بل بل شده بود. کی فکر می کرد اینجوری بشه: ما امسال خ س و خ ا ش ا ک شدیم. کی فکر می کرد ن د ا اونطوری بشه؟ اما شد. دلم واقعا برای مادران س ه ر ا ب ها سوخت، بیچاره تازه داشت سایه بالای سر مادرش می شد. سر ت ر ا ن ه چی اومد؟! حرف زیاده اما جایی برای نوشتن نیست...

الان حدود 3-2 هفته از توقیف ا ع ت م ا د م ل ی می گذره. چند روز پیش سایتش هم فیلتر شد. دیگه به هیچ وسیله ای نمیشه مطلع و به روز موند.

همین الان کابینه دهم داره در مجلس رای اعتماد می گیره: کابینه ای که برای اولین بار 3 زن، کاندید حضور در سه وزارتخونه مهم هستند. خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر کنه.استرس

راستی دیگه امسال چه اتفاق مهمی افتاد؟ شما بهم بگین.

اینارو نوشتم که تنها سرنخ های من برای تنویر افکار نی نی باشه البته وقتی سنش قد این حرفا شد، وقتی خوب رو از بد تشخیص داد. می خوام همه رو براش تعریف کنم...

چقدر آدم فکر تو ذهنش داره برای این گل کوچولوی زندگی، این مسافری که فکر می کنه داره از بهشت به یه جای بهتر میره. فسقلی من، نمی دونی که اگه حتی ذره ای اختیار داشتی، جای گرم و آروم الانتو به هزار تا قصر نمی دادی. اما اینم یه برهه از زندگی توئه که باید ببینیش و بعد خودت تصمیم بگیری که ما کار درستی کردیم یا نه.متفکر 

بابایی و مامانی دارن اتاقتو روبراه می کننا. مامان بزرگ و خاله هم همچنان در حال فرستادن لباسای خوشگل موشگل واسه نی نی گل هستن. نمی دونی که هنوز هیچی نشده صاحب یه عالم لباس ناز شدی. دیگه همه بهمون می خندن وقتی می گیم جنستو هنوز نمی دونیم. اما قول میدم زود زود بیایم پیشت.  

  

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

خوب. دیگه مطمئن شده بودیم که تنها نیستیم، دیگه سه نفر بودیم. احساس قشنگی بود خصوصا که بابای نی نی هم خیلی خوشحال بود. اما همونطور که گفتم بجز مامان  خودم و خاله کوچیکه نی نی هیشکی خبر نداشت تا ماه دوم هم تموم شد.

روزای سختی شروع شده بود که اصلا فکرشو نمی کردم. آزمایش BHCG رو روز 30 اردیبهشت 1388 که چهارشنبه بود انجام دادم. روز شنبه پیش خانم دکترم وقت گرفتم: اسمشون دکتر منصف اصفهانیه و مطبش توی خیابون ایتالیاست. از اونجا که دوست صمیمی مامانه خیلی هوای منو داره.

القصه، شنبه همراه بابای نی نی پیشش رفتیم. خیلی خوشحال شد و توصیه های اولیه رو کرد که تقریبا همه رو یا می دونستم یا مامان بهم گفته بود. بعلاوه برام سونوی تعیین سن جنین نوشت و توصیه کرد که پیش خانوم دکتر نظری توی میدون ولی عصر برم.

منم سریعا فردا صبح رفتم سونو، چون این خانوم دکتره فقط صبح ها بود و عصر ها یه آقای دکتر مطبو می چرخوند.

بار اولی بود که پامو توی یه مطب واسه سونو می ذاشتم، اما از اونجا که من متخصص در روبرویی با شرایط جدید هستم چشمک نگرانی زیادی نداشتم. چقدم که شلوغ شد تا خانم دکتر اومد اما خدارو شکر زود همه رو راه انداخت و نوبت ما شد...

مشخص شد که سن جنین براساس طولش (LMP) حدود 6 هفته است و تک قلو هم هست: چیزی که من خیلی نگرانش بودم چون هم مامان خودم و هم مامان بابای نی نی دوقلو داشتند.

جواب سونو رو گرفتم و رفتم شرکت که دیگه ساعت 11 شده بود. از اونجا که خیلی خوشحال بودم به همکار هم اتاقیم که اسمش "سودیه" هم جریانو گفتم و قرار شد که فعلا به کس دیگه ای تو شرکت نگیم. 

جواب آزمایش و عکس نی نی کوچولو موچولوی مارو می تونین این پایین ببینین.

 

      آپلود عکس

اینم اولین عکس نی نی خوشگلمون. البته اینجا تمام رخه چون خیلی کوچکولو تشریف دارن ، اما اصلا نگران نباشین چون توی سونوی بعدی می بینین که شده نیم رخ.

اگه یکم دقت کنین دو تا علامت سفید در عکس بالایی روی سیاهی صفحه افتاده که نشوندهنده طول جنین یا همون LMPه: یعنی این طولو اندازه گرفتن و از روی اون به من گفتن نی نی 6 هفتشه.

     آپلود عکس

سلام نی نی.

زود زود بیا پیشمون.ما خیلی تورو دوست داریما. ازم ناراحت نشو اگه دیر به دیر میام ببینمت، آخه میگن خوب نیست زیاد نی نیو با سونو ببینین، عوارض داره. مطمئن باش این بار با بابایی میام تا اونم ببینی. می دونم تا حالا ندیدیش، اونم فقط عکساتو دیده، اما حتما این بار قول داده که بیاد.

دوستت داریم یه عالمه کوچولوی مامان بابایی.ماچماچماچماچ

   

 

      

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

اینم آزمایشی که ظهور نی نی تودلی رو تایید کرد.نیشخند

 آپلود عکس

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

جای شما خالی، اردیبهشت ماه بود که به همراه بابای نی نی رفتیم شمال: یعنی ساری. بابای نی نی ساروی هستن و ما هر ماه به شمال میریم. معمولا هم ما ۵شنبه ها حرکت می کنیم و شنبه هم برمی گردیم که یکشنبه هردومون سرکار باشیم. معمولا هم من یکشنبه ها رو زیرسیبیلی واسه خودم مرخصی رد می کنم. چون بعد ٣ روز خوردن و خوابیدن و خوش گذروندن، کی حال سرکار رفتن و صبح زود بلند شدنو داره.

ما رفتیم و برگشتیم. یکشنبه هم بنده منزل تشریف داشتم. صبح کاملا همه چیز عادی و ردیف بود و مثل همیشه هم اشتهای من عالی. اما چشمتون روز بد نبینه. براتون از عصر بگم که اصلا نمی تونستم بشینم: تمام مدت حالت تهوع و حال عمومی خیلی بد.

اما به هیچ عنوان حتی فکر نی نی هم به ذهنم خطور نمی کرد.

ولی از اونجا که اکثر اوقات حس ششم من به هیچوجه خطا نمی ره، به بابای نی نی گفتم که فکر می کنم که یه خبرایی باشه. ایشان با اطمینان کامل فرمودن که: اصلا و ابدا، امکان نداره،آخه مگه میشه؟!؟!؟!

به هر حال از من اصرار و از اون انکار...

نهایتا قرار بر این شد که من فردا صبح اول برم آزمایش خون بدم. تنها جاییکه نزدیکمون بود و خودشم یه دکتر داشت که تو دفترچه ام بنویسه، درمانگاه فرمانفرما توی خیابون آذربایجان بود.

صبح عین فشفشه رفتم اونجا. موندم تا دکتر بیاد و براش توضیح دادم که مشکوکم به بارداریم. اونم دفترچه ازم خواست: غافل از اینکه اعتبارش تموم شده بود. تو نسخه برام نوشتو ما هم رفتیم آزمایشگاه.

تو آزمایشگاه خانومه که نمونه می گرفت ازم پرسید که با بیبی چک تستش کردی؟ گفتم نه. چون اصلا ازش مطمئن نیستم و تازه آدمو به شک و شبهه می ندازه. به همه دوستان هم پیشنهاد می کنم اگه مشکوکن، برن سریعا یه آزمایش خون بدن چون حتی دو روز بعد از بارداری هم اونو قشنگ تایید می کنه.

بهر حال بعدش رفتم شرکت، اما چه شرکتی؟ تمام مدت تو فکر آزمایش بودم. ساعت ١١ پریدم بیرون و ١٢ اونجا بودم که بهم گفت باید صبر کنی تا ١. ما هم نشستیم. وقتی اومد و جواب آزمایشو به دست راستم دادن، با کمال ناباوری دیدم که بعععععععععععلهههههههه، ایشون مثبت تشریف دارن. تازه تیتر HCG خیلی هم بالا بود که نشون می داد مال امروز و دیروز نیست. الان می دونم که اون موقع حدود 1 ماهش بوده.

بهرحال به بابای نی نی خبر دادم که اونم خیلی خوشحال شد، البته اول فکر می کرد اذیتش می کنم اما بهر حال اومدن خونه و جواب آزمایشو دیدن.

حالا مگه می شد جلوی ایشونو بگیرین که به همه اعلام نکنن!! به زور دگنک جلوشو گرفتم. الان دقیقا یادم نمیاد ولی فکر کنم به مامان و بابای بابایی وقتی نی نی 2 ماهش شد، گفتیم که یه توراهی داریم.البته مامان خودم که همون شب فهمید و به بابایی هم دیرتر اعلام کردیم.

حالا شما بگین: من رودست نخوردم از یه فسقلی نی نی؟؟متفکر 

 

  

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

سلام به همه دوستان.

مدت زیادیه که وبلاگ های مامانای نی نی دارو می خونم و واقعا از خوندنشون لذت بردم. یکی از یکی بهتر و همگی آموزنده. با دردها و خوشی های همشون زندگی کردم و با اشکاشون گریه کردم. خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم و خیلی به همگیشون مدیونم. می دونین، باید سعی کنم همه چیو در مورد نی نی ها سریعا یاد بگیرم چون باید بتونم دست تنها (البته همراه با بابای نی نی)، کوچولومونو از آب و گل دربیاریم. 

دوستای گلم، بطرز کاملا ناباورانه و غیرقابل پیش بینی منم دارم مامان می شم. اوایل احساس می کردم از نی نی رودست خوردم چون من و بابای نی نی قبلا صحبتامونو در مورد ٣ نفره شدن کرده بودیم و قرار شده بود بذاریمش واسه سال بعد. اما ... ....

 باقیشو تو پست بعدی میگم.

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |