نی نی نوشته

فکر کنم حدود سه ماهی میشه که یه سری هم به اینجا نزدم.همش تقصیر خاله الهه است که با ورود کاملا ناگهانیش هممونو ذوق زده کرد. یک ماه بسیار بیادماندنی رو برامون ساخت و اوایل خرداد دوباره غیبش زد. اما خدا خیرش بده که باعث شد ما یه دوری اطراف ایران با ماشین بزنیم. البته با یلدا مسافرت توی ماشین خیلی سخته ولی کلا خیلی خوش گذشت. اولش اهواز و MIS رفتیم و از اونجا رفتیم اصفهانو برگشتیم سر زندگیمون.

با رفتن الهه ناگهان چیزی توی دلم شکست. هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر زود دلم براش تنگ بشه. هنوز ایران بود و شایدم از مرز هوایی ایران خارج نشده بود اما دیگه پیش من نبود. جدایی خیلی سخته. خدا به بابات خیر بده که چون 3-4 روز تعطیلی رحلت امام بود ما رو بلند کرد و برد ساری تا لااقل حال و هوای الهه از سرم بپره.

خبر خوش تیر ماه این بود که به مدد عموی گلت که توی رامسر یه سوییت گرفته بود و نمی تونست بره، ما رفتیم و مستفیض شدیم. از جواهرده و صفارود و دالخانی و تله کابین و ... فکر کنم تمام رامسرو گشتیم و چیزی ندیده نذاشتیم.

و خبر بسیار مهم مرداد ماه اسباب کشی ماست که جمعه این هفته اتفاق میفته. دوست نداشتم اینقدر مختصر بیام و تنها خبرارو بدم اما مجبورم. باید برم ناهار درست کنم.

نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

در آستانه سی سالگی یلدای من به یک سال و چهار ماهگی قدم می گذارد.

دیروز به تمامی مغازه های پاساژ رضا پا گذاشت و با همه فروشنده هاش دوست شد. عاشق نقش و نگار سنگ های کف یکی از مغازه ها شده بود و ول کن مغازه نبود. نگهداشتن این بچه در بغل و حتی در یک اتاق ناشدنی است. دیروز سیستمی در رضا اسمبل کردیم که توپ هم رویش کارا نیست. 1 میلیون و 150 تمام شد. امیدوارم لااقل دو سال خوب کار کند، از خجالت یلدا هم خوب دربیاید.

عاشق کتب و مجله شده است. می نشیند و سر فرصت یک به یک ورق های شهرزاد را نگاه می کند. هنوز کتاب ها را گاهی به دهان می برد و مجله ها را پاره می کند. اما بیش از آن محو عکس ها و رنگارنگی آنها می شود. راستی یلدا از یکی از همکاران باباییش یه پکیج کادو گرفته بنام "Baby art" که یه خمیر آماده داره و میشه قالب کف دست یا پای یلدا رو بدون دردسرهایی که فائزه جون واسه گرفتن قالب متحمل شد گرفت و قاب کرد. حاصل رو حتما میذارم اینجا.

بیرون کشیدن کاسه بشقاب از کابینت و کوبیدنشان روی سرامیک کف اشپزخانه کار هر روزش است.  دیروز کابینت شوینده ها و سفیدکننده ها را هم کشف کرد :(

دکتر برایش فولیک اسید (روزی یک وعده محلول در آب) و شربت زینک سولفات (روزی دو وعده هر بار 4 سی سی)  شروع کرده ..... ببینیم در اشتهایش فرجی می شود؟؟!! بعلاوه چون بیرون urine bag آلوده به مدفوع شده بوده و ازمایش هم وجود proteus را نشان داده، بایستی آزمایش ادرار دوباره تجدید شود. خدا رو شکر بجز این نکته، همه چیز در خون اکی بود.

اولین دو دندان آسیای بزرگ یلدا در این ماه درآمد. باز هم خدا را شکر که تب و مشکلی پیش نیامد.

شبها تا دیروقت بیدار است و روزها تا لنگ ظهر می خوابد.

عاشق بستنی (وانیلی، یخی)، کلوچه و ساقه طلایی است. بچه اینقدر هله هوله خور نوبر است والا ..... نودل را با همه چیز به راحتی می شود به یلدا خوراند.  

عموی یلدا به زودی از آمریکا می آید. شاید این هفته یا هفته دیگر. مادربزرگ یلدا هم به همین علت تهران می آید. سرمان حسابی شلوغ است... 

خواهرم هم 13 اردیبهشت وارد می شود.... دست جیغ هورا به افتخارش

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

با بهترین سلام ها به مناسبت سال نو و بهترین آرزوها در آستانه سال 1390.

مدت طولانی میشه که به اینجا سر نزدم. علتش مراسم مختلفی بود که در این مدت داشتیم. دهم اسفند 1389 روز عروسی دختر عموی همسر بود که بهرحال آماده شدن برای این مراسم در کنار فعالیت های یلدا کمی سخت بود. ضمنا لباسی که برای یلدا در نظر گرفته بودیم رو مامان زحمت کشیدن و از اونور آب فرستادن. البته کسی که لباسو ایران آورد ساکن هشتگرد بود و بساطی داشتیم تا بالاخره تنها یک هفته مونده به عروسی تونستیم بریم اونجا و لباسو ازش بگیریم....

شب عروسی اما از اونجا که عروسی جدا بود و همه می دونن که در این جور مراسم بخش مردونه عین مجلس عزا می مونه و هر چی خبره تو زنونه است، دوربین برای عکس و فیلم دست من بود. اما یه چند نفر هم باید می اومدن و یلدا رو جمع می کردن.... این مراسم اولین جشنی بود که یلدا کفش می پوشید و طی طریق می کرد. دخملی کلی هیجان زده بود و از خوشحالی جیغ می کشید و دستاشو تو هوا تکون می داد. بدبختیش مال من بود که نمی دونستم عکس بگیرم یا چشمم به یلدا باشه. بهر صورت فاتحه عکسو خوندیم و چسبیدیم به یلدا که مبادا زمین نخوره. بگذریم که توی بارون اون شب آمل و با صندل پاشنه 5 سانتی سه بار مانتو تنمون کردیم و رفتیم توی ماشین تا یلدا شیر بخوره.... اما چون صدای ساز و آواز میومد، هر دفعه هوشیارتر از قبل بلند می شد و دست میزد. حالا فقط فکر کنید من تا کجا باید لباس ماکسی رو بالا می زدم تا بچه شیر بخوره.....خدا رو شکر که بعد شام مجلس قاطی شد و لااقل دوربین به دست همسر رسید و ما چندتا عکس گرفتیم و یکم هم رقصیدیم.

و اما بعد از اون که تهران رسیدیم دوتا از دوستان مامان هفته آخر اسفند از تورنتو به تهران اومدن که البته تا آخر فروردین ماه در ایران هستند. مهرناز و بهروز دو تا دوستن که برای یک ماه ایرانن و از اونجا که فقط (!) دو تا دوستن هتل به مهرناز اتاق نداد. مهرناز خونه ما بود و بهروز به هتل رفته بود بهرحال باید مهمون داری هم می کردیم. البته شب آخری که خونه ما بودن بهروز رو هم آوردیم تا فردا صبح دوتایی برن قزوین. مهرناز قزوینی بود و بهروز قروه ای. احتمالا بعد از سیزده دوتایی برمی گردن تهران تا خریدای نهاییشونو بکنن و آماده رفتن بشن. انسان های جالبی هستن. دلم برای دوتاشون تنگ شده.

اما از سفر عید نگین که اشکم درمیاد. صبح روز 29 اسفند حرکت کردیم سمت بابای من به رشت. از اونجا که تحویل سال ساعت 3 نصفه شب بود، امسال عکسی نداریم که بسی مایه تاسفه. ضمنا چون بابای من همیشه سر شب خوابه اون شب همه زودتر هم خوابیدن. ما هم که با دخمل فسقلیمون بیدار بودیم چون یلدا جابه جا شده بود و کمی سخت می خوابید.

یلدا با مرغ و خروس ها دوست شد به نحویکه اونا ازش دیگه حساب می بردن و با دیدن یلدا قدقدکنان می دویدن سمت لونه هاشون. نزدیک بود یه جوجه غاز کوچولو رو خفه کنه. بالشو می کشید، انگشت اشاره شو مستقیم می برد توی چشم حیوون. خفه شد حیوان بدبخت....

روز اول عید بود که یلدا سرما خورد. هنوز هم سینه بچه خلط داره و گاهی نفس کم میاره. از یک جهت واسه تولید آنتی بادی علیه این ویروس خوشحالم اما با شنیدن صدای سرفه های یلدا دلم خیلی می گیره.

روز دوم عید به سمت ساری حرکت کردیم که یلدا به علت سرماخوردگی و بی حالیش اکثر مسیر 9 ساعته رو خواب بود و گرنه پدر صاحب منو در می آورد. شب جمعه چهارم فروردین هم پاگشای همون دختر عموی تازه مزدوج شده بود که شام دعوت بودیم رستوران شهاب ساری. یلدا هم دوباره بساط عروسی رو تکرار نمود که دیگه از تحمل وبلاگ خوانان خارجه.

بهرحال ما از ششم فروردین تهرانیم و از پریروز دوشنبه هم کار من رسما با بازگشت مدیر بنده از سفر تایلند آغاز شده. امیدوارم روزهای خوشی در سال جدید پیش روی همه باشه.

   

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

به دخترم:

یلدا جان مامانو ببخش که امسال تولدت - روز میلاد نور چشمم، نفسم و نی نی عزیزم - رو به ساده ترین شکل ممکن برگزار کردیم. میدونی که نقشه ها داشتم اما " اگر " ها هم داشتیم. دوست داشتم همه دور هم باشیم، شاد باشیم و برای اولین سالگرد حضور گرم و شیرینت در جمعمون دنیا رو خبر کنیم. اما از یه طرف دور هم بودن میسر نشد و از طرف دیگه اینقدر اطرافمون مشکلات حاشیه ای در فامیل اتفاق افتاد که دیگه دل و دماغ واسه کسی نمی مونه. فقط با یه کیک به خونه خاله مهربونم رفتیم و گل گفتیم و گل شنیدیم.... ضمنا 17 دی امسال هم در Happy House با دوستای گلت تولدی برپا کردیم. دست فهیمه و گلاره عزیز درد نکنه که همه زحمت ها به پای اونا بود.

مطمئن باش نازنینم که یکی از اولین اقدامات در دست انجام تولد تو خواهد بود: فردای روزی که مامان بزرگ این در رو بزنه و وارد بشه، با یه تولد زیبا به سراغت میایم. بهت قول میدم.

بگذریم ...

یلدایی که امروز می بینم رو باور نمی کنم. رشد بچه ها در این سن واقعا من رو متعجب می کنه. همین دیشب بود که چندین بار به شونه باباش زد و معترضانه حالیش کرد که: " وقتی کنارت می شینم و بازی می کنم، به من توجه کن!!! " در عین حال خصوصا به من بسیار وابسته است (البته در این سن کاملا طبیعیه) به طوریکه حتی اگه برای ریختن چای به آشپزخونه برم با لحنی نالان دنبالم میاد. تمام خونه توسط ایشون فتح شده و فقط وارد دستشویی توالت نشدن. البته آنچنان در این منطقه ممنوعه رو می کوبن که انگار مسکونیه و باید کسی در رو باز کنه. البته این اتفاق برای تمام درها میفته: ‌تصور کنین ساعت ٢ نصفه شب که منتظری این فسقلی خوابش ببره، ‌ایشون از روی بازیگوشی و از ته دل در ورودی رو بکوبن....

هیچی توی خونه از گزند یلدا در امان نیست. تمام مهرهای نماز رو اینقدر روی سرامیک  پرت کرده همگی لب پر شدند و یک مهر هم از وسط دونیم شد. ضمنا اگه کسی که نماز می خونه با صدای بلند بخونه، تا آخر نماز بر و بر بهش زل میزنه !! امروز هم سراغ آویز کوکیش رفته بود و فکر میکرد که برای کوک کردن باید اونو به زمین بکوبه. اینقدر باهاش حرف زدم تا راضی شده برام بیارش و براش کوکش کنم. خیلی به شیشه های رفلکس و آینه متمایل شده و تمام مدت با خودش توی آینه و شیشه ها حرف میزنه.

بالاخره بعد از یک عالم تمرین،‌دخترم الان میتونه توپ رو سمت بقیه پرت کنه. هنوز از کاغذ خرده میترسه و وقتی روی سرش میریزم یه مدل بدی نگاهشون می کنه. بیشتر از اینکه کاغذ پاره کنه، اونارو توی دهنش میذاره.

و اما مهمترین و بدبختانه تاسف بارترین قسمت، غذا خوردن یلدا است که به معضل روز و شبمون تبدیل شده. کمتر غذاییه که یلدا بشینه و یه دل سیر بخوره. البته یه کلیاتی هست که در مورد اکثر غذاها صادقه مثلا اینکه غذا حتما یه مقدار آبکی باشه ویا همون سوپ های میکسر شده معمولش رو بهتر از غذای خودمون میخوره و صد البته غذاهای شیرین رو خیلی بهتر میخوره.

عاشق سیب، ساقه طلایی، لیموشیرین، بستنی و شکلاته. البته سیب رو با دندوناش تکه تکه می کنه و تمام تکه ها رو بر می گردونه. بستنی و شکلات رو تا جایی که دلشو نزنه میخوره. لیموشیرین رو هم حدود دو سه تا که چهارقاچ کرده ایم میخوره و جالبش اینه که اگه احیانا هسته ای توی دهنش اومده باشه، قاچ بعدی رو نمی خوره تا هسته رو از دهنش دربیاریم. به سایر میوه ها خصوصا ترش ها مثل پرتقال اصلا نگاه هم نمی کنه. حتی موز هم نمی خوره.

برای پیدا کردن ویتامین AD ای که یلدا به راحتی بخوره باباش نصف داروخونه های این شهرو گشت. اما مشکل تازه ما خوردن آهنه که با بزاق دهنش اونو برمی گردونه و به لطایف الحیلی حدود 15 قطره رو میخوره.  

و اما خبر مهم اینکه بالاخرا از 3 روز پیش یلدا هم جرات کرد قدم برداره. الان حدود 6 تا قدم راه میره، بسیار هم دقت می کنه اما تا به ما نگاه می کنه میخوره زمین. ما هم از تشویق و کف و سوت کم نمی ذاریم.

دخترم نی نای نای می کنه در حد المپیک. آنچنان مچ دستاشو می چرخونه و بالا پایین می برشون که انسان می مونه. دست دستی هم که از نون شب براش واجب تره.

وقتی چیزی رو میبینه که دوست داره واقعا ذوق می کنه و اینو حتی با صدا درآوردن به وضوح نشون میده.

از اونجا که هنوز تختش چسبیده به تخت ماست، صبح ها به محض بیدار شدن یه پشتک میزنه و خودشو از روی تختش پرت می کنه سمت ما!! ضمنا دخترم امروز حرکت "پل" رو انجام میده: همون طور که چهار دست و پاست، دستاش و پاهاشو متمایل به بالا می کنه و سرشو بین دستاش می گیره.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

وابستگی عاطفی که بچه ها به بزرگترها پیدا می کنند از حد خارجه. بغض ها و گریه های یلدا بدنبال هر کسی که یلدا رو قبل از این در آغوش گرفته بوده و الان مجبوره که از در خونه خارج میشه لااقل من رو ناراحت می کنه. روابط حسنه و گرم یلدا با پدر من یکی از اون چیزهاییه که باعث دلگرمی من میشه.حضور پدرم در کنار ما حتی برای یک شب حسی آمیخته از آرامش و راحتی خیال برای من و شادی سرشار برای یلدا به ارمغان میاره. یلدا در حضور پدربزرگ به هر جایی میره، هر بازی می کنه و پدربزرگ هر چیزی رو که تا قبل از حضورش به هر دلیلی به یلدا اجازه خوردنشو نمی دادم، روی یلدا امتحان می کنه. مثال مبرهنش "چای" است. بدلایل مختلف "افزایش تحرک" و "کاهش جذب آهن" - که در مورد صحت دومیش بین علما اختلاف هست - سعی می کنیم یلدا رو زیاد چای خور نکنیم.  اما پدر از روی ملاطفت و رفع عطش یلدا و بعلت تمایل فراوان یلدا به تست هر چیزی که دردستان ماست، با یک شیشه پر از چای نبات رقیق، برق شادی و پیروزی رو به چشمان یلدا هدیه میداد. ناگفته نمونه که یلدا هم تا ته شیشه رو درنیاره کوتاه نمیاد.

و اما دیشب که پدر تصمیم به برگشت داشت، حال یلدا دیدنی - یا ندیدنی - بود. دلبستگی یلدا به پدر از حد تصور خارجه و شاید بشه گفت دیگه به وابستگی تبدیل شده. به محض اینکه پدر لباس پوشید یلدا از خواب بیدار شد. گریه یلدا حتی گربه های کوچه مان رو هم از خواب ناز بیدار کرد. جیغ های یلدا نگران کننده و از ته دل بود طوری که حقیقتا برای حنجره و تارهای صوتیش نگران شدم. به هر ترفندی که بلد بودیم و تا به حال روی یلدا جواب داده بود متوسل شدیم اما مگر بچه کوتاه میامد؟! بهر حال پدر مجبور شد قبل از رفتن یلدا رو به خیابان ببرد و حدود نیم ساعت بچرخاند تا یلدا از گریه دست بردارد و آروم بگیرد. این چرخه دوبار تکرار شد تا بالاخره کوچولوی پرسرو صدای ما آرام گرفت و این بار در آغوش من رفتن پدربزرگ را به آرامی با نگاه بدرقه کرد. نگاه های یلدا که حتی بعد از رفتن پدر، خیره به در و راه پله مانده بود من را به حال و هوای کودکیم برد.... چه شبها که بدنبال مادری که بعلت شیفت شب بیمارستان مجبور بود من و خانه را ترک کند، نگریستم....چه شب ها که با چشم گریان به خواب نرفتم.... روزگار سختی بود که برای من درسی شد تا پرستاری را به عنوان شغل آینده ام برنگزینم... روز بعد هم که من به مدرسه می رفتم و مادر بعد از من به خانه بر می گشت. ای وای... چه روزهای دردناکی... هرگز دوست ندارم حس امنیت این روزهای یلدا را به گریه ای هرشبه و شبانه خودم بدل کنم. 

یلدا جان مرا ببخش که هر از گاهی با حضور و یا عدم حضور کسی روح زیبای تو را با احساس عدم امنیت می خلم. آزرده می شوم وقتی می بینم که روز بعد بدنبال آنکه دیگر حضور ندارد تمام خانه و حتی زیر پتوها رو می گردی شاید که " او " می خواهد با تو دالی بازی کند. عزیزتر از جانم بدان که همه ما تنها ودیعه ای هستیم تا تو را به انجا که کمال می خوانندش نزدیک و نزدیک تر کنیم. شاید روزی از فرداها کنار تو نباشیم و جای خالیمان با بیرحمی تمام به تو دهن کجی کند. بدان که داشتن امروز، ترک یا فقدان آن را در فردا(ها) گوشزد می کند.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

یلدای من ازت عذر می خوام. خودتم می دونی که حاضرم از تمام دلمشغولی هام بزنم و این نوشته های مجازی - که تنها یادگار کتبی من از روزهای بی حافظه توست - رو ادامه بدم. نفس مادر، می دونی که دوست دارم لحظه به لحظه رشدت، بالندگیت، خنده ات و حتی گریه ات رو اینجا به تصویر بکشم. گاهی همون یک باری هم که در ماه به عادت همیشگی میومدم و خونه تو آب و جارو می کردم رو از دست میدم. 

اما قول میدم که دیگه مامان خوب و خوش قولی باشم و زود زود به خونه ات سر بزنم و گردگیریش کنم.

از شما چه پنهون یلدا هفته قبل رو به کل درگیر یه تب ویروسی بود. بعد از اینکه از سفر ساری و هفته بعدش از سفر رشت برگشتیم، بنده نیت کردم که هر روز شده یلدا رو واسه نیم ساعت بیرون ببرم. همین شد که عصر یکشنبه گذشته یلدا رو بردم پارک. فردا عصرش دیدم که بعله دخملی تب کرده و سریعا استامینوفن رو براش شروع کردیم. خوشبختانه تب با استامینوفن به خوبی کنترل شد و بعد از حدود 72 ساعت (البته کم و بیش) کاملا قطع شد. می دونین بیشتر از این هول شدم که یلدا تا به حال سابقه هیچ تبی رو نداشت (البته بجز یه تب خفیف بعد از واکسن آخرش) و می ترسیدم که خدای نکرده اتفاق بدی بیفته که از کنترل من و باباش خارج باشه. اما خوشبختانه اینجور نشد و خدا دوباره دخملمون رو صحیح و سالم به ما داد. و حالا از عوارض بعد از این تبهای ویروسی، بالاتنه یلدا (از گردن تا شکم و کمر) جوش های ریزی زده که امیدوارم به زودی زود خوب بشه.

این ماه بدلیل اینکه دو مسافرت پشت سر هم داشتیم، نشد ماهگرد دهم یلدا رو بگیریم. وای دخمل کوچولوی من منو ببخش که این ماه حتما جبران می کنم عزیزم. ضمنا یلدا تو این ماه دو تا دندون پیش بالا رو هم دراورد. یلدای من الان کاملا خرگوش شده. در ١٠ ماه و بیست روزگی یلدا ٩ کیلو شده بود و قدش هم ٧۴ سانت.چرا اینقدر کم وزن می گیرن این فسقلیا؟

یادآوری اینکه یلدا از زور تب حتی حال نشستن رو هم نداشت، لپ های کوچولوش گل انداخته بود ولی دست و پاش سردی محسوسی داشتن و به خاطر دوز های متعدد استامینوفن حتی وقتی می خواست به سمتم بیاد سرش بوضوح گیج میخورد، حال بدی بهم دست میده. هیچی سرگرمش نمی کرد و فقط می خواست به آغوش من یا باباییش بره.

خدای من از اینکه می بینم دوباره دخمل کوچولوی منو به آغوشم برگردوندی ازت ممنونم. 

خدای من چشمان هیچ مادری رو به دیدن این تصاویر آشنا نکن.

خدای من تمام دردمندان جهان رو از دردها و غصه ها نجات بده که شفای تمام آلام و غمها تویی.

خدای من به داده و نداده ات شکر. از اینکه می بینم یلدا بازم با اسباب بازیهاش سرگرمه و خونه در کسری از ثانیه به بازار سیداسماعیل شبیه میشه بازم ازت سپاسگزارم. 

   

نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

اول)

رونیکای عزیز، با حضورت زندگی شرمین عزیز رو زیباتر و خوشرنگ تر کردی. دوست دارم ببینمت و سرتاپای ظزیف و نازت رو غرق بوسه کنم. دوست داشتم لحظه زیبای اولین گریه تو اونجا بودم و با یه عالم اشک اومدنت رو سپاس می گفتم. حیف که نشد باشم و این دقایق زیبا رو لمس کنم. شرمین نازنین منتظر تماست می مونم تا برام بگی چطور یه فرشته به این زیبایی رو از دست ملائک گرفتی. عزیز دلم به تو و همسر نازنینت تبریک میگم که خداوند این لیاقت رو به شما داد. قدر این هدیه رو و مهمتر از اون قدر همدیگه رو بدونین که روزای سختی رو در پیش دارین.

دوم)   

از اظهار لطف دوستان گلم زهره، فهیمه و گیلدای نازنین که همیشه من و یلدا رو شرمنده می کنن تشکر ویژه دارم. دلم برای همه شما دوستان گل تنگه خصوصا زهره نازم که تا حالا نشده ببینمش. گیلدای ناز و همیشه نگران دلم برای تو و امیر ماهم تنگ تنگه. افرای مهربونم دیدی بالاخره آپ کردم! 

اینم اینجا اضافه کنم که روز 14 مهر دوباره مامانای دی ماهی دور هم در بهشت مادران جمع شدن که من به علت درگیری بابای یلدا نشد بهشون بپیوندم.

سوم)

نه ماهگی یلدا هم تموم شد. نه ماه سخت رو سپری کردم که نه تنها برای من بلکه برای تمام دوستانم روزها و صد البته شبهای سختی بوده. باور اینکه بعد از نه ماه هنوز هم یلدا نمی تونه ٧-۶ ساعت مستمر خواب باشه یکم سخته. و من درمانده ام از اینکه تا کی باید با این موضوع دست و پنجه نرم کنم. هر شب به خودم نوید میدم که دیگه امشب همون شبیه که یلدا می خوابه و میذاره منم بخوابم اما در نهایت می بینی که شبت تبدیل به گوشت گوسفندی هزار شقه شده و تو در هیچ نقطه ای از این شق ها حتی پلکی بر هم نزدی - چه بسا با کوچکترین ناله یلدا از خواب نه چندان ناز پریده ای. خسته ام از اینکه وقتی صبح روز بعد از پدرش درباره شدت و تعدد دفعات بیدار شدن یلدا در شب قبل می پرسم اون کاملا اظهار بی اطلاعی می کنه. به اون و خوابهای عمیقش حسودیم میشه. دلم هوس یه دل سیر خواب کرده.... بدون دغدغه.... بدون نگرانی.... بدون ناهار..... بدون یلدا

از این حدیث نفس که بگذریم باز میرسیم به او که برای اون اینجاییم. برای اون که حتی به بهای از بین رفتن من مادر باید به من خودش برسه. به او که باز هم به جانم بسته است و با نیم ساعت دوری از او ناگهان دلم هوایی میشه. ناگهان هوس می کنم موهای لخت خرماییشو از روی پیشونیش کنار بزنم تا مبادا موهاش وارد چشماش بشه و باعث بشه حتی لحظه ای از من چشم برداره. به اون که دیشب فول ترم ناله کرد و مثل هر روز دیگه الان به خواب عمیقی فرو رفته.

یلدای من دختره اما عروسک دوست نداره. بهتر بگم هیچ نوع سرگرمی نرم و پنبه ای و شنی رو فعلا نمی پسنده و فعلا درگیر اجسام صدادار و انواع جغجغه است. علاقه شدیدی به آگهی های تلویزیون، برنامه های عمو پورنگ و پنگول و بی بی اینیشتن داره. توی ماشین به طرز قابل توجهی مسخ میشه و حتی تکون هم نمی خوره. همه جا رو می گیره و بلند میشه. گاهی دستاشو ول می کنه و حدود ۵-۴ تانیه ای رو در فضا معلق میمونه. هر وقت شیر بخواد یا خوابش بیاد "ماماما" کنان به سمت من میاد. تمام مدتی که تلویزیون روشنه میره و به اسپیکر تلویزیون می چسبه. از این کارش واقعا عاجز شده ام. خیلی به تلویزیون می چسبه و من تمام مدت در حال عقب کشیدن و دور کردنش از TV هستم. ضمنا اگه دست خودش باشه چهار دست و پا به همه جا سرک میکشه که با تمهیدات بنده کاملا محدود شده. ضمنا خدا نکنه ما رو با تلفن یا دوربین یا ریموت تلویزیون ببینه چون حتما باید اونارو از دست مابگیره و بکنه دهنش.

 

 

ماهگرد نهم یلدا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یلدا در 9 ماهگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همون یلدا در همون ماه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یلدای خندان 9 ماهه من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |

خیلی بده که آدم اولین سالگرد آفرینش این وبلاگ رو فراموش کنه.مدت زیادیه که دارم تلاش می کنم چیزی رو فراموش نکنم و تا حد زیادی هم موفق شدم. اما این یکی به طرز خارق العاده ای از لای انگشتام در رفت.

حالا واسه اینکه صاحبخونه (یلدا جونی) منو ببخشه اول این بادکنکا رو بترکون:

بترکونشون یلدا جونم

 

 

و حالا با تقدیم احترامات به تمامی دوستان عزیز تشریف بیارین یه کیک کوچولویی تدارک دیدیم با همدیگه میخوریمش.

 

کیک اولین سالگرد

 

وزن یلدا در 8 ماه و بیست روزگی اینطور بود:

وزن: 8 کیلو و 700 گرم

قد: 70 سانت

دور سر: 45 سانت

همه چیش خوبه فقط وزنش منو نگران می کنه. وزن آخر 6 ماهگیش 8 و 300 بود و این نشون میده که تو این سه ماهه حتی یک کیلو هم اضافه نکرده. نمی دونم نگرانی من درسته یا نه؟؟ اما خوب حرکاتش به مراتب زیاد شده. به تمام پایه های میز ها و عسلی ها و مبل ها آویزون میشه تا وایسه. تازه لبه شیشه میزها رو هم به لثه هاش میسابونه که از صداش مو به تن آدم سیخ میشه. زیر میز عسلی میره و از زیر شیشه خیره میشه یا آدم.  دوباره میام و هم از کاراش میگم و هم چندتا عکس میذارم.

راستی فهیمه جونم وبلاگ سپهر جون خیلی مبارکه. میدونم که خیلی دوست داشتی سپهر هم وارد دنیای سایبری و وبلاگیها بشه. ایشالا خدا به همه مامانا عمر باعزت بده تا واسه نی نی هاشون از این کارا بکنن. حمیده خانومی رو نکرده بودی چرا این وبلاگ خوشگله رو زودتر؟!....... خوش به حال سبحان که آش دندونیشم پخته شد. ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط مامان نی نی نظرات () |